X
تبلیغات
رایتل

سلام

خوش اومدین

اگه دوس داشتید علاوه بر وبلاگ تو اینستا هم باهام باشید،این آدرسشه؛

Www.Instagram.com/mahnazblog

همیشه شاد باشید و پر انرژی

سلام خوبید؟

چند روزیه میخوام بیام و بنویسم ولی این اتفاقات اخیر و زلزله و این مصیبتها،نمیذاره!فکرم مشغوله اونجاست و دستم به نوشتن نمیره.

گرچه اتفاقات خاصی هم نیفتاده تو این هفته.شنبه شوهری رفت ماموریت گلپایگان و ما خونه بودیم.این چند روزم مثل روزای دیگه به بچه ها و خونه و خودم مشغولم.ضمن اینکه خبرای زلزله رو هم پیگیری میکنم.

از بازیای سیاسی که این چی ساخت و تقصیر این بود و تقصیر اون بود و دیدید ما درست گفته بوده بودیم و ازین داستانا بیاید بیرون تو رو خدا!کاری هم به خدا و پیغمبره همدیگه نداشته باشید.با هر فکر و هر عقیده و هر دین و هر تفکر سیاسی که هستید،محض رضای خدا حداقل تو اینجور مواقع،کینه و دشمنی و آتو گرفتن از همدیگه رو بذارید کنار و فکر کنید چه جوری میتونید به اون بنده خداها کمک کنید!

آدم حالش به هم میخوره بس که تو این فضاهای مجازی زلزله بهونه ای شده واسه اینکه همدیگه رو بکوبن و اصلا هم مهم نیس یه عده دارن اون وسط جون میدن!اونایی که جونشونو از دست دادن که نمیشه واسه شون کاری کرد.خدا بیامرزدشون و به عزیزاشونم صبر بده.لااقل زنده ها رو دریابید!میدونیم که به دولت و بقیه شون امیدی نیست!جیبای گشاد اونا حالا حالاها جا داره و پر نمیشه که بخواد نوبت به مردم و دردشون برسه.پس خودمون یه کاری بکنیم.

اگه میتونید خون بدید.یا مبلغی رو به یه حساب مطمئن واریز کنید.یا کالا و لباس گرم براشون بفرستید.پولهاتونو حتما به آدمای مطمئن بدید که بدونید به دست اون بنده خداها میرسه.میدونید که دزد این وسط کم نیست!کاری به دولت و سیاست ندارم،آخه بدبختی اینه که خودمونم به خودمون رحم نمیکنیم!الان دزدی تو اون مناطق بیداد میکنه!!!چادرا و وسایلا رو چندتا چندتا برمیدارن و به اون بنده خداها میفروشن!!!!یا میرن خونه های خراب شده شونو غارت میکنن!!!نمیدونم پست تر از اینام کاری هست تو دنیا!!!کسی که افتاده رو جای اینکه دستشو بگیرن،یه لگدم بهش میزنن!!!این خانه از پای بست ویران است.....

مام خیلی فکر کردیم چیکار کنیم.آخرش یه سری چیز میز تهیه کردیم با هرکی که دور و برمون میشناختیم و شوهری و دوتا از دوستاش،یه وانت گرفتن و دیروز صبح زود رفتن کرمانشاه.راستش اولش میخواستم تو اینستا بگم تا شماهام اگه کمکی دارید بدید شوهری ببره.ولی بعد فکر کردم هماهنگ کردنش و گرفتن وسایل ازتون خیلی سخته و طول میکشه.شوهری هم میخواست زودتر بره و این وسایلو برسونه دستشون.اینه که بی خیال شدم.دیگه هرچی که خودمون داشتیم و یه سری وسایلم خریدیم و مامان اینا و بقیه هم پول دادن و یه لیست نوشتیم خریدیم و دادیم برد.

ظاهرا کمکها بیشتر به خوده شهرها میرسه و به دست روستاییا چیزی نمیرسه.شوهری میگفت کمکها خیلی زیاده ولی همه گیجن اینجا!اصلا نمیدونن چطوری باید سامانش بدن و تقسیم کنن.درواقع همه یکدست نیستن.یه سریا مثل شوهری،خودشون اومدن و دارن کمک میکنن.یه سریا دولتین.یه سریام مال این نهادای خصوصین و بقیه هم ارتشی و سپاهی و اینان.هر کدومم میخوان کار خودشونو بکنن و باهم هماهنگ نیستن.تازه خیلی از کمکها رو همون اول شهر میام میبرن به اسم نیازمندا ولی معلوم نیس کجا میره و کی میبره!چون اصلا دست مردم نمیرسه!این وسط هم کلی دزد و آدمای سودجو هستن که کارو خراب میکنن.

حالا شوهری امروز برمیگرده.ای کاش لااقل زودتر یه فکری به حال اسکان دادنشون بکنن تو این سرما.چیزایی که شوهری دیده بود و تعریف میکرد،جیگر آدمو خون میکنه!لعنتی هوام اونجا خیلی سرده!

نمیدونم چی بگم!آدم تو کار خدا می مونه!

سامم شبا درست و حسابی نمیخوابه و هر روز صبح از بی خوابی سر درد دارم.

پاشم برم یه لیوان قهوه بخورم شاید بهتر بشم.

شوهری میگه این چند روز تعطیلی رو بریم شمال.راستش حالشو ندارم.یعنی میترسم تو ترافیک بمونیم و منم که متنفرم از ترافیک!بالاخره سه چهار روز تعطیله و ملتم که تا دو روز تعطیل میشه میرن شمال!

حالا ببینیم چی میشه!

امیدوارم هرجا که هستید و هرکاری که میکنید،سالم و شاد باشید.

زندگی جریان داره،پس ازش لذت ببرید.

نشستن و عکس و فیلمای زلزله رو دیدن و اشک ریختن،هیچ فایده ای نداره.زندگیتونو بکنید و اگرم میتونید یه کمکی به اون بنده خداها بکنید که این خیلی بیشتر به دردشون میخوره تا آه و ناله و گریه و زاری.

مواظب خودتون باشید

دوستتون دارم

بای

سلام

جمعه تون بخیر

خوبید؟

خب بذارید براتون گفتنیا رو بگم که طولانی نشه!

تا دوشنبه رو نوشتم فکر کنم.سه شنبه قرار بود سام رو ببریم واسه بینایی سنجی.من و ساشا هم از یکی دو روز قبل تک و توک سرفه میکردیم.البته من کمتر از ساشا.دیگه گفتیم ماهم بریم دکتر خودمونو نشون بدیم.

اول رفتیم پیش متخصص چشم پزشکی و سام رو نشونش دادیم و گفت خداروشکر مشکلی نداره.گفتش باید دوباره سه سالگیش هم بیارید چک بشه.

بعدم من و ساشا رفتیم دکتر و جفتمون یکی یه دونه آمپول نوش جان کردیم و کلی هم دارو بهمون داد.البته ساشا گلوش بیشتر چرک کرده بود و طفلی پنی سلین زد!

بعدش دیگه اومدیم خونه.شوهری گفت قبل از خونه بریم ناهار بخوریم چون خیلی گشنمونه.رفتیم سفرخونه نشستیم و جاتون خالی کباب و جیگر خوردیم.به سرویس ساشا زنگ زدم که نیا دنبالش.چون دیر شده بود.گفتم که شوهری میرسوندش.دیگه بعده ناهار رفتیم خونه و ساشا برنامه اش رو گرفت و لباساشو پوشید و شوهری بردش مدرسه رسوند و اومد خونه.عروبم مدرسه شون جلسه بود.ساعت چهار،شیر سام رو دادم و خوابوندمش و به شوهری گفتم مواظبش باشه ورفتم مدرسه ساشا.جلسه ماهانه با معلمشون بود.چقدر درسای بچه ها سخت شده.من فکر میکنم این درسا رو ما حداقل چهارم و پنجم میخوندیم!!!جلسه تموم شد و بازم قبلش با سرویسش هماهنگ کرده بودم که نیاد دنبالش.ساشا رو گرفتم و واسه خودمون دوتا پیراشکی داغ خریدیم و سوار ماشین شدیم و اومدیم خونه.

دختردایی شوهری بهم زنگ زد که اومدم تهران و اگه آخرهفته جایی نمیرید،با مامان اینا بیایم که نی نی رو ببینیم و بهتون سر بزنیم.گفتم آره بیاید خونه ایم.گفتش پس باز اگه قطعی شد فردا باهات هماهنگ میکنم.گفتم اوکی!

واسه شام کوکو سبزی درس کردم و خوردیم و خیلی خسته بودیم و زودتر خوابیدیم.

چهارشنبه ساشا امتحان ریاضی داشت و باید باهاش کار میکردم.سامم ازون روزاییش بود که اصلا آروم نمیگرفت!یعنی شما نمیدونید چه شیر تو شیری بود!سام بغلم بود و کتاب ساشام پیشم بودو از یه طرف با اون کار میکردم،از طرفی هم داشتم ناهارم براش درس میکردم!!!پاستا آبکش کردم و با پیاز و گوشت چرخکرده هم سیش رو درس کردم و پنج دقیقه ای گذاشتم با سسش رو شعله جوشید و مخلوط شد و بعد خاموشش کردم.بالاخره تو اون شلوغی و سام که واقعا نمیذاشت به هیچ کاری برسم،بیشتر از پاستا از دستم برنمیومد!ناهار ساشا رو دادم و خداروشکر درسشم رسیدیم تموم کنیم و آماده شد و رفت مدرسه.سام ولی همچنان بی قراری میکرد!بالاخره ساعت سه خوابید و من تونستم صبحونه بخورم!!!

البته بازم هر نیم ساعت بیدار میشد،ولی حداقل همون نیم ساعتا رو میتونستم دراز بکشم یا بدو بدو به کارام برسم.شوهری زنگ زد و بهش گفتم.گفتش پس زود میام.

غروب شوهری اومد و دیگه سامم آروم شده بود و گرفته بود خوابیده بود!!!!شوهری گفت توام بگیر بخواب.داشتم فکر میکردم بخوابم یا نه که زندایی شوهری زنگ زد و گفت که فردا ظهر میان خونه مون!!گفتم ممکنه فردا بازم سام مثل امروز لج کنه و نذاره کار کنم.پس بهتره تا الان آرومه و شوهری هم پیششه،کارای فردامو بکنم.خورشت کرفس درس کردم و چندتا تیکه هم مرغ گذاشتم بپزه تا زرشک پلو با مرغش کنم.شوهری هم خونه رو جارو و تی کشید.ساشا گفت مامان جون واسه من عدسی درس کن!خیلی مقوی و سالمه!کلا زده تو کار سالم خواری!شوهری گفت الان مامان خسته است.بیا باهم نیمرو بخوریم.گفت،نه!نیمرو ضرر داره!!!گفتم اشکال نداره.عدسی که کاری نداره.تا سرپا هستم میذارم بپزه.دیگه آشپزخونه رو هم کامل تمیز کردم و ظرفهای اضافی رو جا به جا کردم و اومدم نشستم.ساشا آزمایش دماسنج داشت و شوهری داشت باهاش کار میکرد.میخواست دمای بالا و بالا رفتن جیوه رو نشونش بده.گفت بیا بهت نشون بدم.باهم رفتن آشپزخونه.گفتم پس زیر عدسی رو هم خاموش کن.خودمم رفتم رو تخت که یه کم دراز بکشم.چند دقیقه بعد دیدم شوهری اومد تو اتاق و گفت،توام نیمرو میخوری؟!گفتم نیمرو دیگه واسه چی درس کنی؟عدس نمیخورید مگه؟گفت آخه خراب شد؟!گفتم،وااااا یعنی چی؟مگه عدسم خراب میشه؟گفت اومدم دمای بالا رو به ساشا نشون بدم و دماسنج رو سرشو گذاشتم رو بخار عدسی که یهو ترکید و افتاد تو قابلمه!!!!گفتم حالا دمای بالا فقط تو قابلمه وجود داشت؟!!هیچی دیگه ساشا بعد از یکساعت سخنرانی واسه باباش راجع به ضرورت خوردن غذای سالم و اینکه باباش این چیزا رو رعایت نمیکنه که شکمش گنده است!!!!(حالا خداییش شوهری همیشه رو فرم و خوش اندامه!)،رضایت داد نیمروشو بخوره.منم رفتم که مثلا بخوابم.البته یکی دو ساعتی خوابیدم ولی از ساعت دو سام بیدار شد و دیگه نخوابید!!!!

دیگه صبح حس میکردم سرم ده برابر بزرگتر شده و باد کرده.به اصرار شوهری ساعت هشت تا هشت و نیم خوابیدم ولی هیچ فایده ای نداشت.پاشدم یه فنجون قهوه خوردم و رفتم سراع کارام.سامم بالاخره صبح گرفت خوابید.برنج شستم و خونه رو گردگیری کردم و ظرفهای مهمونی رو آماده کردم.شوهری هم میوه ها رو شست و چید تو ظرف و شیرینی هم رفت خرید و اونا رو هم تو ظرفش چید.یه تی دوباره به آشپزخونه زدم و برنج رو آبکش کردم و خدا خدا میکردم دیر بیام.بعدش تندی رفتم دوش گرفتم و موهامو سه شوار کردم و لباس پوشیدم و آرایش کردم و آماده اومدن مهمونا شدم.هوام که شده بود عین تابستون لعنتی!!!خیلی گرم بود.در تراسو باز گذاشته بودیم ولی بازم گرم بود.خداروشکر وقتی مهمونام رسیدن همه کارا رو کرده بودم و خودمم آماده بودم.من هروقت مهمون دارم تا جایی که بشه همه کارامو قبل از اومدنشون میکنم.مثلا عذامو حاضر میکنم و سالاد درس میکنم و خلاصه وقتی مهمونا میان میشینم پیششون و نهایتش فقط پذیرایی میکنیم.اینجوری مهمونام معذب نیستن که صاحبخونه همه اش تو آشپزخونه است و خوده صاحبخونه هم از مهمونیش لذت میبره!گرچه من واقعا خسته بودم.از سه شنبه که کلش به بیمارستان و دکتر و مدرسه گذشت و چهارشنبه که سام رسما همه اش تو بغلم بود و شب قبل هم که تا صبح نخوابیده بودم.

ولی به هرحال همه چی خوب بود و کلی هم حرف زدیم و خوش گذشت.غروبم چون دختردایی میخواست برگرده شمال،ساعت چهار رفتن.من دیگه دست به هیچی نزدم.شوهری خونه رو مرتب کرد و ظرفهام که شسته بود و گفتم باشه فردا جا به جاشون میکنم.

شوهری کاری داشت که رفت دنبالش و منم دراز کشیدم رو مبل و ساشا هم داشت نقاشی میکشید که خواهرم زنگ زد.گفت چون فردا کار داریم و امروزم شما مهمون داشتین و نشد بیایم،گفتیم امشب بیایم شب نشینی.گفتم آره بیاید.واسه شام میاید؟گفت نه بابا تو خودت از صبح مهمون داشتی و خسته ای.شامو زودتر میخوریم و میایم.گفتم باشه.ما که سیر بودیم و نمیخواستیم شام درس کنیم.به شوهری زنگ زدم و گفت کارم تا ساعت نه اینا طول میکشه و بعدش میام.منم دیگه هیچ کاری نکردم و فقط چایی گذاشتم و دراز کشیدم رو مبل.

ساعت یه ربع به نه خواهرم اینا اومدن و نیم ساعت بعدشم شوهری اومد.چایی و شیرینی و میوه خوردیم و حرف زدیم.واسه تعطیلات هفته بعد میخوان برن دبی.دیگه ساعت یک خداحافظی کردیم و رفتن خونه شون و مام رفتیم لالا!

صبح ساعت هشت شوهری و ساشا طبق قرار قبلیشون رفتن واسه پیاده روی و دو!!!

خداروشکر سام دیشب دو سه بار بیشتر بیدار نشد و اونم شیر میخورد و میخوابید.

ساعت هشت و نیم بیدار شدم و چایی گذاشتم و سامم بیدار شد و با اون سرگرم شدم.نیم ساعت بعد شوهری و ساشا عرق ریزان وارد شدن!!!کیف میکنم وقتی پدر و پسری کاری رو انجام میدن.دوتایی پریدن تو حموم و منم واسه صبحونه نیمرو درس کردم و اومدن خوردیم و من ظرفها رو جا به جا کردم و شوهری سام رو نگه داشت و با ساشا ریاضی کار کردم و نگارش.ناهارم که از خورشت و مرغ دیروز مونده بود و فقط برنجش کم بود که یه پیمونه درس کردم.

وسط این پست هزار بار بلند شدم و رفتم و اومدم.ببخشید دیگه اگه بد شد.وقت نمیکنمم دوباره بخونمش.

خب دیگه گفتنیها رو گفتم و الانم برم که ناهارو ردیف کنم بخوریم.

امیدوارم بقیه روز جمعه تون به خوبی بگذره

مواظب خودتون  باشید

بای


آدرس اینستا؛

Instagram.com\mahnazblog

سلام عزیزای دل

خوبید؟

روز گرم پاییزیتون بخیر

البته صبح شومینه مون روشن بود ولی بعدش ساشا اینقدر غر زد که چقدر گرمه و پختم و ازین حرفها که خاموشش کردم!

ظاهرا که گرمتر از دیروزه.

خب تا سام آرومه و داره کم کم میخوابه،من تند تند براتون تعریف کنم.

شنبه شوهری قرار بود بعد از شرکت،بره تبریز ماموریت.حدودا رو هفته پیشم رفته بود تبریز ماموریت.شیرینی های تبریز واقعا خوشمزه ان!البته من خیلی نمیشناسم.ولی همینایی که خوردمم عالی بود.یادمه یه بار یکی از دوستام یه شیرینی آورده بود از تبریز فکر کنم اسمش پفکی بود!شایدم خودم این اسمو گذاشتم روش.یه شیرینی فوق العاده سبک بود که توش مغز داشت و سفید بود.خیلی خیلی خوشمزه بود.سری قبل که شوهری رفته بود تبریز برام یه شیرینی های گرد و بزرگی آورد به اسم،قرابیه.یه باقلواهایی هم اورد که خیلی با باقلواهای معمولی فرق داشت.چند مدل مختلف بود که من قهوه اش رو از همه بیشتر دوس داشتم.چون دونه های قهوه توش داشت،شیرینیش کم بود و خیلی خوشمزه بود.بقیه شونم عالی بودن فقط خیلی زیاد شیرین بودن.

خلاصه شنبه که میخواست بره گفتم دیگه شیرینی نخره.چون هنوزم از قرابیه ها و یه کم باقلوا مونده بود.فقط گفتم اگه ازون پفکیا دیدی بخر.گفت اتفاقا اینسری اینقدر سرمون شلوغه و کار داریم که اصلا فرصت نمیکنم برم چیزی بخرم.ولی به بچه ها میگم اگه پیدا کردن بگیرن.خوبه حالا من میخوام رژیم بگیرم خیر سرم اینقدرم دستور شیرینی و باقلوا میدم!!!خخخخخخخخ

ساشا بعدازظهری بود و رفت مدرسه.ناهار براش کباب تابه ای درس کردم.وقتی رفت سام رو خوابوندم و خودمم دراز کشیدم.یهو فکر کردم پاشم کیک درس کنم تا بچه خوابه.به مناسبت روز دانش آموز.چون بیرون نرفته بودم و چیزی هم براش نگرفته بودم و گفتم لااقل یه کیک براش درس کنم.

تو اینستا که عکس کیکو گذاشتم،تو کپشنش نوشتم که ساشا قبلا ازم کیک انار خواسته بود.نمیدونستم چه جوریه،فقط طبق همون رسپی معمول خودم درس کردم و به جای شیر ،توش آب انار ریختم.یه کمم شکرشو بیشتر ریختم که ترش نشه.

رو گاز درستش کردم .تا حاضر بشه یه کم خونه رو جمع و جور کردم و واسه خودم انار و نارنگی آوردم و خوردم و کتاب خوندم.کیک که حاضر شد گذاشتمش رو توری تا خنک بشه.یه کمم انار دون کردم.گاناش هم درس کردم و کیک که خنک شد و تا خواستم تزئینشو شروع کنم،سام بیدار شد و ازونروزا بود که بغل میخواست!!!بغلش کردم و همینجوری کیکم تزئین میکردم!البته که تزئین درست و حسابی نبود و فقط گاناش ریختم رو کیک و یه کمم دون انار روی کیک ریختم و مثلا گل درست کردم!!!بعدش گذاشتمش تو یخچال و سام رو گذاشتم تو کریر.ولی مگه می موند!!!خلاصه که با مکافات آشپزخونه رو تمیز کردم و ساشا اومد.لباساشو درآورد و نشست به استراحت کردن و با داداشش بازی کردن که کیکشو براش آوردم.خیلی خوشحال شد.چایی درس کردم  و با کیک خوردیم و یه تیکه هم گذاشتیم واسه شوهری که فردا که اومد بخوره.

واسه شام ساشا گفت من تخم مرغ آب پز میخورم!!!!!خانممون گفته خیلی مقویه و سرشار از پروتئین و کلسیمه!!!گفتم چه خوب!خدا پدر خانمتونو بیامرزه!شوهری که نبود،ساشا هم تخم مرغ میخواست!چی ازین بهتر واسه یه مامان تنبل!ها ها ها

خودم که کیک خورده بودم و سیر بودم.واسه ساشا دوتا تخم مرغ آب پز کردم و خورد و ساعت نه و نیم خوابید.شوهری زنگ زد و حرف زدیم و من و سامم اسما ساعت یازده رفتیم تو تخت ولی رسما ساعت دو خوابیدیم!!تازه بعداز اینکه خوابیدم هر یک ساعت بیدار میشد!

یکشنبه ساعت هفت دیگه بلند شدم.این تیکه تیکه خوابیدن،نه تنها بیخوابی آدمو از بین نمیبره،تازه باعث سر دردم میشه.یه فنجون قهوه درس کردم و خوردم.صبحونه ساشا رو هم دادم.سام بیدار شد و یه کم به اون رسیدم و واسه ناهار یه تیکه ماهی تیلا پیلا سوخاری کردم و سبزی پلو درس کردم.ساشا ناهارشو خورد و سرویسش اومد دنبالش و رفت مدرسه.دوستم زنگ زد و گفت هستی بیام پیشت؟گفتم اگه میای،باید برام ناهارم درس کنی!!!چون فقط واسه ساشا درس کردم و الان خودم ناهار نخوردم.چون ساشا ساعت دوازده میره مدرسه.بیشتر روزا ناهارشو جدا درس میکنم و میخوره و میره.خودم بعدا ساعت دو این حدودا ناهارمو درس میکنم و میخورم!!!البته بیشتر روزا باهم درست میکنم غذامونو.ولی دیگه دیروز چون فقط یه تیکه ماهی داشتیم،گفتم اونو واسه ساشا درس کنم و خودم بعدا یه چیز دیگه بخورم.

دوستم گفت منو باش که میخواستم سرظهری که از سرکار دارم میام،ناهارو پیش تو بخورم!گفتم خب پیش من بخور!ولی یا باید یه چی از بیرون بگیریم یا خودت درست کنی!گفت بذار پس بیام،بعد یه فکری میکنم.سام لج کرده بود و یه کم میخوابید و زود بیدار میشد.دوستم اومد و واسه سام دو دست لباس خوشگل و یه عروسک خرگوش خریده بود.دستش درد نکنه.گفت،الان تا بخوایم غذا درس کنیم از گشنگی می میریم!گفتم خب سفارش میدیم بیارن.گفت ولش کن.من شیش روز تو هفته رو غذای بیرون میخورم!امروز خیر سرم میخواستم غذای خونگی بخورم!!خخخخخخ پس از منم بدشانس تر هست!!ها ها ها کلی سر همین خندیدیم!گفتم خب وقتی ساعت دوازده زنگ میزنی و خودتو واسه ناهار دعوت میکنی،بایدم توقع همچین چیزی رو داشته باشی دیگه!

البته با این دوستم تعارف و رودربایسی نداریم و زیاد ازین یهوییا رفتیم پیش هم.خلاصه که آخرش تصمیم گرفتیم حاضری بخوریم.یه تن ماهی جوشوندیم و ازونطرفم ژامبون و پنیر و گوجه و خیارشور خورد کردیم و خوردیم.اتفاقا خیلیم چسبید.

غروب ساشا که اومد،دوستم رفت.واسه ساشا هم یه دفتر نقاشی و یه بسته مداد رنگی بیست و چهار رنگ پیکاسو خریده بود.دیگه همه میدونن ساشا عاشق نقاشیه!

شوهری هم یه کم بعد اومد و شیرینی هم پیدا نکرده بود و برام یه جفت کفش چرم پاشنه دار خریده بود.آها راستی یادم باشه عکسشو بذارم براتون اینستا.زرشکیه.گفت این از شیرینی مفیدتره!شیرینی میخوری و بعدش هی سر من غر میزنی که چاق شدم و ال شدم و بل شدم!!با این عوضش راه میری و لاغر میشی و حالشو میبری!!!بدجنس!نقطه ضعف منو فهمیده!گفتم آره با این پاشنه ها حتما پیاده روی هم میشه کرد!والله!

شام خوراک لوبیا درس کردم.خودم که دوست ندارم.ساشا و شوهری خوردن و ساشا خوابید و شوهری یه فیلم گذاشت باهم دیدیم.البته وسطاش هی سام بیدار میشد و مام هی فیلمو نگه میداشتیم تا بهش برسیم و بعد دوباره پلی میکردیم.خلاصه تا ساعت یک طول کشید تا ببینیم.قشنگ بود.بعدش دیگه خوابیدیم.

سام خداروشکر تا ساعت پنج یکسره خوابید.بعدش که شیرشو خوردم تا هفت خوابید و بعد بیدار شد.ساشا هم بیدار شد و صبحونه خوردیم و واسه ناهار عدس پلو درس کردم.ساشا یه سری تمرین ریاضی داشت که نشستیم باهم انجامش دادیم و یه جاهاییشم براش توضیح دادم تا یاد گرفت.بعدش بهش دیکته گفتم و ناهارشو دادم و سرویسش اومد و رفت مدرسه.خودمم کنارش چندتا قاشق خوردم و با سام اومدیم رو تخت دراز کشیدیم و گفتم بشینم تا ساکته و داره میخوابه پستمو بنویسم.ولی اگه فکر میکنید به این راحتیا خوابید و گذاشت من با خیال آسوده بنویسم،سخت در اشتباهید!!!ازون روزا بود که لج کرده بود.هم خوابش میومد،هم نمیخوابید.خوب که نگاه کردم انگار رو زبونش دونه های سفیده!!!نمیدونم شیره یا چیز دیگه!شاید واسه همین باشه که بچه بی قراره!

حالا فردا میخوایم ببریمش واسه بینایی سنجی.همونجا به دکتر نشونش میدم ببینم مشکلی نداشته باشه خدای نکرده بچه!

خب دیگه برم!

بزرگ کردن بچه،سخت ترین و در عین حال شیرین ترین کار دنیاست!

دوستم که دیروز اومده بود پیشم،قراره با دوست پسرش ازدواج کنه.میگفت دوستم زیاد دوس نداره برم سرکار.خدا کنه واقعا نذاره برم سرکار!!!!گفتم خب تو که دوس نداری،چرا منتظری اون جلوتو بگیره،خودت نرو سرکار!گفت نمیشه آخه!ده ساله که میرم سرکار و با اینکه واقعا خسته شدم،ولی انگار جراتشو ندارم ولش کنم.دلم میخواد یکی دیگه مجبورم کنه بکنم از کار و بقیه روزای زندگیمو به خودم و خونه و تفریح و خانواده ام اختصاص بدم!!!استدلال عجیب ولی صادقانه و قابل تاملی بود،نه؟

امیدوارم روزاتون به خوشی و اونجوری که دوس دارید سپری بشه!

مواظب خودتون باشید

بای

.

.

آدرس اینستاگرام؛

Www.Instagram.com/mahnazblog

سلام

خوبید؟عصر جمعه تون بخیر

میخواستم طبق قولی که به دوستای اینستا داده بودم،قضیه زایمان و تولد یهویی جوجو رو بنویسم،ولی بعدش فکر کردم حالا یکی دو روز روزانه نویسی بکنم تا روال قبلی وبلاگم دستم بیاد،بعدش براتون مینویسم.

دیشب بعداز اینکه شوهری اومد شام خوردیم و ساشا خوابید.سام(جوجه کوچولومون) بیدار بود.گفتم نخوابه که شب بیشتر بخوابه.با شوهری نشستیم حرف زدیم و فیلم خوب بد جلف رو گذاشتیم دیدیم.شوهری اولین بار بود که میدید.گفته بودم که میونه خوبی با فیلمای ایرانی نداره.من ولی بار سوم بود که میدیدم و اینبارم اندازه همون دوبار،خندیدم!خیلی باحاله این فیلم!آخراش یه کم بی مزه میشه،ولی اینقدر لحظه های بانمک و خنده دار داره که میشه اون قسمتهاشو ندیده گرفت.حمید فرخ نژاد عاااااالیه!

خلاصه که کلی خندیدیم.بعدش خواهرشوهر بزرگه به گوشی شوهری زنگ زد.بعداز تولد سام،مادرشوهر که به هیچکدوممون زنگ نزد،خواهرشوهر بزرگه به جفتمون زنگ زد و تبریک گفت.پدرشوهرم به شوهری زنگ زد و تبریک گفت.البته به منم زنگ زده بود ولی من نشنیده بودم و بعدا شماره اش رو روی گوشیم دیدم که دیگه زنگ نزدم بهش.خواهرشوهر کوچیکه هم به شوهری زنگ زد.البته خب اون حق داشت.چون یک ماه قبل از من زایمان کرده بود و من و شوهری هیچکدوم بهش زنگ نزدیم و تبریک نگفتیم.بازم اون لااقل به داداشش زنگ زد.برادرشوهر کوچیکه و جاری هم بهمون زنگ زدن.

خلاصه خواهرشوهر زنگ زد و یه کم با شوهری حرف زد و بعدش خواست که با من حرف بزنه و شوهری گوشی رو داد بهم و خیلی گرم و صمیمی حال و احوال کرد!!!!بعدش دیگه با شوهری نشستیم به حرف زدن راجع به برنامه ای که واسه سال آینده داریم.چون هیچ چیش جور نیست و اصلا معلوم نیس انجام بشه یا نه و فقط در حد حرف بین خودمونه،فعلا چیزی ازش نمیگم.ولی اگه قطعی شد،حتما بهتون میگم.

دیگه تا ساعت دو و نیم حرف زدیم و بعدش خواستیم بخوابیم که سام بیدار شد و تا شیر بخوره و بخوابه،ساعت شد سه و نیم.بعدشم هر یک ساعت بیدار شد و شیر خورد!!!

بعضی شبا بعد از اینکه شیر میخوره و میخوابه،سه چهار ساعت بلند نمیشه!ولی بعضی وقتام مثل دیشب تند تند پا میشه!

صبح ساعت شیش بیدار شدم شیر سام رو بدم دیدم صدای تی وی میاد.ساشا بیدار شده بود.صداش کردم و گفتم چرا باز زود بیدار شدی؟جمعه است امروز.گفت خوابم سیر شده!!!گفتم چیزی میخوری بهت بدم؟گفت،نه!خودم از تو کابینت کیک برداشتم و با شیر خوردم!بعدش باز خوابیدم و ساعت هفت و نیم بیدار شدم و چایی گذاشتم و یه کم با ساشا ماشا و میشا نگاه کردیم.خیلی خوابم میومد،ولی دلم نمیومد ساشا تنهایی بشینه و ما خواب باشیم.نیم ساعت بعد شوهری هم بیدار شد و صبحونه خوردیم.قرار بود شوهری و ساشا برن استخر،ولی چون شوهری حالتهای سرماخوردگی داشت،نرفتن!ماشینو برد کارواش و گفت ازون طرفم میرم جایی کار دارم.قرار بود لیلا خانم بیاد واسه نظافت خونه،ولی دیروز زنگ زد که نوه ام مریض شده و دخترم گذاشته پیش من و نمیتونم بیام.سام خوابید و منم گفتم تا خوابه به کارام برسم!تند تند واسه ناهار ماهیچه گذاشتم بپزه و برنج شستم و جرمگیر ریختم تو دسشویی و تو اون فاصله اتاقها رو جارو برقی کشیدم و سرامیکها رو تی کشیدم و بعدم یه گردگیری حسابی کردم.بعدم سرویسها رو شستم.ساعت شده بود دوازده و من خیس عرق بودم.عوضش خونه حسابی برق میزد.سام تو اتاق خواب تو گهواره اش خواب بود.واسه همین در تراس رو باز گذاشتم که هم بوی مواد شوینده بره و هم هوای تازه بیاد تو.گرچه بازم این آلودگی لعنتی شروع شده و هوای پاک شده یه رویا!

من ولی عادت دارم صبح که بیدار میشم،در و پنجره ها رو باز میکنم تا هوای خونه عوض بشه.هرچقدرم هوا سرد باشه،این کارو میکنم.احساس تازگی میکنم با این کار.الانا ولی از ترس مریضی بچه این کارو نمیکنم.

به ساشا سفارش کردم حواسش به داداشش باشه و خودم پریدم تو حموم و از خستگی نشد یه حموم حسابی بکنم،ولی خب دوش گرفتم و سرحال شدم.

از حموم که اومدم،ناهارو ردیف کردم.شوهری زنگ زد که کارم طول میکشه و ممکنه تا بیام دو و نیم سه بشه،شما ناهارتونو بخورید.ناهار ساشا رو دادم و خودمم یکی دو لقمه پیشش خوردم و بعدم سام رو عوض کردم و شیرشو دادم و خوابوندم و خودمم رو کاناپه یه نیم ساعتی خوابیدم.ساعت دو و ربع شوهری اومد.ناهار خوردیم.شوهری خوابید و گفت توام برو بخواب.اگه سام بیدار شد من حواسم بهش هست.رفتم بخوابم،ساشا هم اومد پیشم.اینقدر حرف زد که نتونستم بخوابم.بعدم باهم مجله خوندیم و ساعت چهار سام بیدار شد.شوهری هم پاشد.ریششو اصلاح کرد و منم قهوه درس کردم با بیسکوئیت خوردیم.شوهری گفت بریم خرید کنیم.گفتم من که نمیتونم بیام.لیست نوشتم و گفتم شماها برید بخرید.گفت بیا،یکیمون می مونه تو ماشین پیش سام.گفتم،نه.بچه کوچیکه و تا جایی که بشه نمیخوام از خونه ببرمش بیرون.اونم تو این هوا که هرچی سردتر میشه،آلودگیش بیشتر میشه.

الانم شوهری و ساشا رفتن خرید و منم تازه سام رو تونستم بخوابونم و این وسطا تلفنی با مامانمم حرف زدم.قبلشم خواهرم زنگ زده بود.داشتن میرفتن نمایشگاه صنعت تو شهر آفتاب.

خب تا اینجاشو نوشته بودم که شوهری و ساشا اومدن و خریدا رو آوردن.شوهری کار صبحش نیمه کاره مونده بود.گفتم بره که زودتر انجام بشه.رفت و منم خواستم تا سام خوابیده خریدا رو جا به جا کنم.ولی تا خواستم شروع کنم،بیدار شد و خونه رو گذاشت رو سرش.یه کم ساشا پیشش بود و یه کم خودم میومدم پیشش.خلاصه یک ساعت طول کشید تا بتونم کم کم خریدا رو جا به جا کنم.

ساشا تکلیف ریاضی داشت و گیر داده بود داره شب میشه و هنوز تکلیفمو انجام ندادم.گفتم فردا که بعدازظهری هستی!اگرم شب نرسیدیم،فردا انجام میدی!ولی نگران بود و میترسید نرسه انجام بده!!!بچه ها همینجورین دیگه.خودمونم همین بودیم!کاش هنوزم نگرانیهامون مثل نگرانیها و دلمشغولیهای بچگیمون بود!

دیدم ناراحته و قانع نشده.گفتم بیار بهت بگم.خلاصه یک دستم به سام و شیر دادنش و خوابوندنش بود و با یک دستم داشتم واسه ساشا سوال طرح میکردم!!!

بالاخره سوالهاشو نوشتم و سامم شیرشو خورد و بادگلوشو زد و گذاشتمش تو کریر و الانم یه دستم به تایپ کردنه و با یه دستم دارم تابش میدم تا بخوابه!!!انگار حالا واجبه تو این اوضاع بنویسم!خخخخخخ

خب دیگه اینم تعریف کردنیای دیشب تا حالامون.واسه شامم شوهری باگت و نوشابه هم خریده و میخوام ساندویچ بندری درس کنم.

امیدوارم هفته خوبی در پیش داشته باشید.پر از روزهای شاد و رنگی و با یه عالمه اتفاقای خوب.

مواظب خودتون باشید

بای