X
تبلیغات
رایتل

سلام

خوش اومدین

اگه دوس داشتید علاوه بر وبلاگ تو اینستا هم باهام باشید،این آدرسشه؛

Www.Instagram.com/mahnazblog

همیشه شاد باشید و پر انرژی

سلام خوبید؟

خیلی وقته ننوشتم.راستش اینقدر شلوغ پلوغم که اصلا گذر روزا رو نمیفهمم.مخصوصا این چند روزه که ننوشتم واقعا شلوغ بود دور و برم.مسلما نمیرسم جزء به جزء بگم ولی حالا تا جایی که بشه براتون تعریف میکنم.

فعلا سام خوابیده و با من کاری نداره.

خب اون چند روز تعطیلی رو رفتیم شمال.سه شنبه صبح زود راه افتادیم.چون من و شوهری جفتیمون از ترافیک تا حد مرررررگ متنفریم!واسه همین موقعهایی که چند روز تعطیلیه و میدونیم جاده های شمال میترکه از تعداد ماشینها،ما سعی میکنیم یه روز زودتر یا دیرتر بریم و برگردیم که به ترافیک نخوریم.

سه شنبه صبح زود راه افتادیم و دماوند رفتیم صبحونه املت و سوسیس تخم مرغ خوردیم با چایی نبات!!!!ساعت ده رسیدیم خونه مامان اینا و اونجام صبحونه خوردیم.کلا هوای شمال و حال و هوای خونه پدری،اشتهای آدمو چند برابر میکنه.

واسه ظهر داداش بزرگه و زن و دخملشم اومدن و پیش هم بودیم.خبردار شدم که خواهرم اینام فردا میان.

فردا ظهرش خواهرم اینا اومدن و دیگه جمعمون جمع شد.ولی طبق معمول مامان به محض دیدن خواهرم،صد و هشتاد درجه چرخید!!!یعنی وحشتناک تابلو رفتار میکنه.اگه تنها پیشش باشی مدام دور و برت میچرخه و قربون صدقه میره،ولی به محض اینکه من و خواهرم باهم باشیم،طوری رفتار میکنه که انگار اصلا ما رو نمیبینه و فقططططططط دور و بر خواهرم و شوهرشه!!!عجیبه!واقعا رفتارش برام عجیبه!حالا من هیچی،میگم دخترشم و ندید میگیرم.ولی با شوهری هم همین رفتارو میکنه.یعنی با شوهرخواهرم مثل پرنس رفتار میکنه و با شوهری مثل دشمنش!!!چنان بداخلاق باهاش حرف میزنه و رفتار میکنه که آدم انگشت به دهن می مونه!

خلاصه که این چند روز که اونجا بودیم بدجور رفتار مامان رو مغزم بود!حالا خوبه دختر دلسوزه و مهربونه و اونی که همیشه حواسش بهش هست منم!خواهرم همیشه اولویت خودش بوده که اتفاقا خوبم هست.یعنی همیشه علنی هم بهشون گفته و تو رفتارشم نشون داده که راحتی و آسایش خودش و همسرش کاملا مقدمه بر مامان اینا.نمیخوام بگم این بده ها!اتفاقا کاملا هم درسته.ولی ازین میسوزم که منه بیچاره همیشه کنارشون بودم و هروقت ناراحتی یا مشکلی داره اول از همه به من میگه و منه بیچاره رو درگیر میکنه و حتی خواهرم اصلا نمیفهمه،اونوقت موقع خوشی و دورهمی، من میشم اخی، و اون نور چشمی!!!!بابا ولی هیچوقت اینجوری نیس.کلا یکنواخت رفتار میکنه!البته که شدیدا دختریه و همیشه هم میگه اول دخترام دوم دخترام سوم دخترام بعد پسرا!!!!خخخخخخ

البته خداییش هیچی از محبت و کمک به پسرا کم نمیذاره.واسه همین هیچوقت ازش ناراحت نمیشن.

ولی جدای از این رفتارای مامان بقیه چیزا خیلی خوب بود و خوش گذشت.پاییز حیاط بابا اینا رو خیلی خوشگل کرده بود.بارونم روز آخر اومد و دیگه عااااالی شده بود.داداشم اینام خونه جدید خریده بودن که با شوهری یه سر رفتیم خونه شون.خیلی قشنگه.کلا تعطیلی خوبی بود.برگشتنی هم که تو جاده برف بود و کلی عکس گرفتیم.جمعه صبح برگشتیم تهران.

روزایی که اونجا بودم با مامان خیلی عادی رفتار کردم و چیزی نگفتم که تعطیلات خراب نشه.البته پنجشنبه بعدازظهر خیلی به شوهری اصرار کردم که برگردیم تهران و خب مامان حدس زد که ناراحتم.ولی اصلا به روی خودش نیاورد و اصرار واسه موندن نکرد‌.تازه اون یکی دوباری هم که گفت چرا میخواید برید و بمونید و این حرفها،با بداخلاقی و دعوا گفت!!!!

خونه که اومدم به مامان تو تلگرام یه پیام بلند بالا دادم و همه حرفهامو در آرامش بهش زدم.گفتم مادرمه و تاج سرم،ولی اگه بخواد با شوهرم اینجوری رفتار کنه،دیگه پامو خونه اش نمیذارم.خیلی چیزا گفتم و سعی کردم لحنم از پشت کلماتم آروم باشه تا به دور از عصبانیت بخونه و شاید باعث بشه یه کم به رفتارش فکر کنه!به شوهری هیچ چی نگفتم.نه از ناراحتیم از مامان و نه از پیامی که دادم.اون بنده خدام اصلا چیزی از فتارای مامان به دل نگرفته بود.تو راه که میومدیم رفتیم اکبرجوجه خوردیم.شمال که میرید حتما به یکی از شعبه های رستوران اکبرجوجه برید.خیلی متفاوت و خوشمزه است.من که خیلی دوس دارم.حتی ساشا هم با اینکه اهل گوشت و مرغ نیست،ولی اینو دوس داره.

شنبه شوهری نرفت سرکار چون سام واکسن دوماهگیشو باید میزد.بردیمش مرکز بهداشت و واکسنشو زد.بعدم بردیمش پیش متخصصش که بپرسیم کی بیاریمش واسه ختنه.که گفت همین الان براش انجام میدم!!!گفتم اخه تازه واکسن زده.اذیت میشه بچه!گفت اتفاقا بهتره.چیزی متوجه نمیشه و تا یکی دو روز دیگه هم تب و بی حالی واکسن و هم درد ختنه اش از بین میره!خلاصه که دل و زدیم به دریا و دادیم ختنه اش کرد!البته ساشا رو چهل روزگیش ختنه کرده بودیم.اینو ولی چون تا همین دو سه هفته پیش درگیر زردیش بودیم،یه کم طول کشید.بعدم اومدیم خونه.

دیروز صبح شوهری ماموریت رفت تبریز و شب برگشت.شیش ماه آخر سال که میشه کارشون خیلی فشرده میشه.

چون پنجشنبه شمال بودیم و نشد که برم شرکت،با دوستم هماهنگ کردم که امروز برم.البته شوهری کار داشت و گفت حتما باید برم شرکت.دوستم گفت سام رو با خودت بیار،من نگهش میدارم.هیچی دیگه،صبح که ساشا رو راهی کردم مدرسه،حاضر شدم و سام رو هم آماده کردم و گذاشتمش تو کریر و رفتیم شرکت.سام طبق معمول تو ماشین خوابش برده بود.دوستم بردش تو اتاق خودش و شیرشم دادم بهش که اگه بیدار شد بده بهش.البته خودمم همون اطراف بودم و مدام بهش سر میزدم.با بقیه همکارام آشنا شدم.دوستم گفته بود که با سام میرم واسه همین مدیر شرکت و رئیس حسابداری اومدن دیدن سام و کلی هم ازش تعریف کردن و باهاش بازی کردن.رئیس حسابداریمون خودش تازه بچه دار شده و واسه همین دلش غنج میره واسه بچه.آخرم بچه رو بیدار کرد!!!یه نیم سکه هم از طرف مدیر و همکاران بهم هدیه دادن.دستشون درد نکنه.اصلا توقع نداشتم.خب تازه یک هفته است که میرم سرکار.ولی خب لطف کردن و منم ازشون تشکر کردم.

تند تند کارا رو با همکارا انجام دادیم و چک کردیم و تحویل دادم و کارایی که باید با خودم میاوردم رو هم آماده کردم و آوردم.

ظهر دوستم گفت بریم ناهار بخوریم و منم بعدش میخواستم بیام خونه.ولی سام یه کم بی قراری میکرد.گفتم برم خونه بهتره.فقط بستنی گرفتیم و تو همون ماشین خوردیم.شیرینی پخ پخ سام!دوستمم واسه سام یه دسته کلید رنگی رنگی جغ جغه ای و یه چشم نظر گردنی گرفته بود و واسه ساشا یه چرتکه!حالا باید تو نت سرچ کنم طرز کار با چرتکه رو.کلاسهاشم هستش‌.من یه چیزایی میدونم ولی دقیق نمیدونم چطوری باهاش کار میکنن.یاد بگیرم که به ساشا هم یاد بدم.

دیگه اومدم خونه و سر راهم واسه ساشا پیتزا گرفتم.خودمم فعلا گشنم نیست و بعدا یه چی درس میکنم و میخورم.

صبح این پستو شروع کردم و تا وسطاش نوشتم.آخه از ساعت پنج که داروی سام رو دادم و شیرشو دادم دیگه نخوابیدم و یه کم کارامو جمع و جور کردم و بعدم یه کم از پستو نوشتم.بقیه اش رو هم وقتی برگشتم نوشتم.البته بقیه روزام واسه اینکه بتونم به همه کارا برسم،معمولا پنج و نیم،شیش بیدارم.چون یکی دوبار امتحان کردم ببینم میشه آخرشب کارامو تکمیل کنم ولی دیدم نمیشه!دیگه از نه،ده شب به بعد باطریم تموم میشه و به زور خودمو تا آخرشب نگه میدارم.سامم شیر آخرشو ساعت یازده میخوره و تا بخوابه یازده و نیم میشه!!خیلی هنر کنم،نیم ساعتی رو با شوهری میشینیم و بعدش دیگه از هوش میرم!

از وقتی اون پیامو به مامانم دادم هیچی نگفته.نه زنگ زده و نه پیام داده.البته تو گروه خانوادگی تلگراممون تبریک گفت بابت ختنه سام.ولی مستقیم با خودم هنوز حرف نزده.مشکل اینجاست که ازین طرف بهش گفتم که نمیخوام اونجا بیام و ازونطرفم شوهری پنجشنبه یه کاری شمال داره و صبح میره و غروب برمیگرده و این وسط میره خونه مامانم اینا!!!!خب از هیچی خبر نداره!

از یه طرف خب ضایع است هنوز یک هفته از حرفام نگذشته و اینکه گفتم نمیایم و این حرفها،شوهری بره اونجا.البته که قهر نیستم و تو نظرم نیست که نرم.ولی حداقل نمیخواستم به این زودیا بریم تا لااقل یه کم حرفامو جدی بگیره!!!

از طرفی هم میترسم فکر کنه شوهری در جریان گله هایی که به کردم هست و بخواد با شوهری صحبت کنه و مثلا توضیح بده یا حالا ناراحتیشو ابراز کنه و ازین حرفها!!!!

نمیتونم به شوهری حرفی بزنم.چون وقتی اون به این رفتارها واکنش نشون نمیده و حالا براش مهم نیست،نمیخوام حساسش کنم و ازین به بعد رو تمام رفتارهای خانواده ام زوم کنه و حساس بشه!

به مامانمم که اصلا نمیخوام از رفتن شوهری حرف بزنم و بگم که در جریان نیست!

هیچی دیگه!گند زده شد به اون سیاستی که از خودم نشون داده بودم!!!!خخخخخخ

دیشب به شوهری میگفتم خب بذار هفته بعد برو!میگفت واسه شب یلدا برم؟؟؟

از من بدشانس ترم سراغ دارید؟من که ندارم!اووووووووف

بگذریم!باید بگذره تا ببینم چی میشه!چون کاری جز نگاه کردن به اتفاقات پیش رو نمیتونم انجام بدم.فقط امیدوارم اوضاع از اینی که هست خرابتر نشه!راستشو بخواید ضایع شدنه خودمو به حرف زدن مامان با شوهری ترجیح میدم!مخصوصا اینکه اینجور مواقع مامان از دره طلبکار درمیاد و اون میشه شاکی و گله گذار!!!بعدم شروع میکنه از کارایی که کرده میگه و ناراحت و عصبانی میشه از اینکه من چیکار کردم که اینجوری فکر میکنید و این حرفها رو میزنید و ازین حرفها!اینو میگم چون مشابهش رو زیاد داشتیم.

سعی میکنم بهش فکر نکنم و بذارم بگذره.ولی از من به شماها نصیحت،فرق گذاشتن بین بچه ها بدترین کاریه که میتونید بکنید!عشق و علاقه پدر و مادر به بچه هاشون انکار نشدنیه.پس با این کارا خرابش نکنید!

پاشم برم که هزااااار تا کار دارم.

میدونید که نسبت به غلط املایی تو متنها خیلی حساسم و بدم میاد.واقعا ناراحت میشم وقتی میبینم کسی همین زبون مادریشم بلد نیست درست بنویسه و براش مهم نیست.ولی اگه دیدید یه وقت تو پستهام غلطی وجود داره،ببخشید.از روی بی سوادی نیست،چون تند تند تایپ میکنم ممکنه پیش بیاد.جملاتم اگه پس و پیش میشه و از هم گسسته است،بازم ببخشید.نمیشه پستهای به این بلندی رو یکسره بنویسم و معمولا وسطاش چندباری بلند میشم و میرم و دوباره میام ادامه اش رو مینویسم!خلاصه که ظاهر و باطن همینه دیگه!:چشمک:

مواظب خودتون باشید

کامنتها رو به زودی تایید میکنم

دوستتون دارم

بای

سلام خوبید؟

صبح چهارشنبه تون بخیر.دیگه فکر کنم از بس گفتم من چهارشنبه ها رو دوس دارم،همه فهمیدن.کلا روز روشنیه نه؟گرچه زیادم پیش اومده که اتفاقهای بدی برام تو چهارشنبه ها افتاده.ولی به هرحال حس خوبی نسبت بهش دارم.

خب چه خبرا؟چه میکنید با این پاییزی که مثل برق و باد داره میگذره؟واقعا چرا اینقدر زود میره؟انگاری عجله داره ما رو زودتر برسونه به زمستون و از دستمون خلاص بشه!چه میدونم والله!حالا چه تند و چه کند،امیدوارم خوب بگذره و به شادی.....

جمعه فکر کنم پست گذاشته بودم،آره؟آها نه شنبه صبح بود!من فکر کنم ده سال دیگه اسم خودمم یادم بره با این هوش و حواسی که دارم!

شنبه بعد از اینکه پست گذاشتم گفتم تا سام خوابه یه کم به کارام برسم و کتابای کتابخونه رو به هم ریختم تا تمیزشون کنم و مرتب کنم.بس که هر کتابی برداشتیم و هرجایی خواستیم دوباره گذاشتیم،کلی به هم ریخته شده!چشمم خورد به کتاب؛چه کسی باور میکند؛ من عاشق شخصیت رستم تو این کتابم و واقعا آخر کتاب قلبم فشرده میشه.خیلی وقت بود نخونده بودمش.من کتابهایی که دوس دارم و هزار بار میخونم.گفتم یه چند خطی ازش بخونم.یه کم که خوندم سام بیدار شد و بهش شیر دادم و همچنان کتابمو میخوندم و بازم خوابید.بلند میخوندم و اونم با صدای کتاب خوندنم بازم خوابید.خلاصه که وقتی به خودم اومدم زنگ خونه رو زدن و من سرم رو بلند کردم و دیدم ساعت دوازده و نیمه و ساشا اومده بود!!!!منم وسط یه کوه کتاب لم داده بودم و داشتم کتاب میخوندم!!

پریدم درو وا کردم و ساشا اومد و لباساشو عوض کرد و دست و روشو شست و سامم بیدار شد.بدو بدو واسه ناهار کباب تابه ای درس کردم و کته هم گذاشتم.ساشا با سام مشغول بود.ناهار خوردیم و دوستم زنگ زد و بهم کار پیشنهاد داد!!!گفتم اتفاقا الان اینقدر وقت خالی دارم که مونده بودم چه جوری پرش کنم!گفت فقط هفته ای یه روز بیا!بقیه اش رو تو خونه انجام بده.فعلا تا چندماه اینجوری بیا.بعدش هفته ای سه روز چند ساعت بیا و رسما کارتو شروع کن.حسابداری یه شرکته.خودشم اونجا کار میکنه و میخوان چندتا حسابدار جذب کنن و اینم منو معرفی کرده.راستش دیگه دوس ندارم برم بیرون کار کنم.قبلا که کار میکردم،دوس داشتما.ولی الانا حتی اگه وقت و موقعیتشم داشتم،دوس نداشتم کار کنم.البته خب این کارش تو خونه است و فقط پنجشنبه ها ظاهرا یکی دو ساعت باید برم.محل کارشم سمت قیطریه است ظاهرا.

خیلی اصرار کرد و توضیح داد.گفت منم بعضی روزا غروب میام پیشت و مشکلی بود باهم انجام میدیم.گفتم بذار فکر کنم.چون به هرحال حسابداری نیاز به تمرکز و دقت داره.حتی اگه تو خونه انجام بشه !این دوستم البته هر روز میره.الان تقریبا شیش هفت سالی هست اونجاست.من کار حسابداری رو دوس دارم.چند سالی هم خودم انجامش دادم.کلا من هرچی رو که مربوط به ریاضی و حساب و کتاب باشه رو دوس دارم.مدرکاشونم دارم و ازین نظر مشکلی ندارم.ولی اینکه چند سالی هست که کار نکردم و اینکه ممکنه وقت کم بیارم،مرددم کرده!دوستم گفت رزومه ات رو دادم به مدیرمون و اونم خوشش اومده و گفته باهات صحبت کنم که یه روز بری باهات مصاحبه کنه.گفت اگه بخوای بری،باید فردا صبح بری!گفتم فردا؟عمرا نمی تونم برم!بچه ها رو چیکار کنم؟خلاصه که کلی حرف زدیم و قرار شد شب بهش خبر بدم.

غروب داداش کوچیکه تماس گرفت و ساشا کلی باهاش حرف زد.به ساشا میگفت،اخ آخ دلم برات میسوزه باید اینهمه مشق بنویسی و اینهمه سال بری مدرسه!!!خخخخخ ساشا هم که خواهرزاده خودشه دیگه!کم نمی آورد که!میگفت من مدرسه رو دوس دارم و مشق نوشتنم دوس دارم.چون میدونم بعدش دکتر میشم!شایدم روانپزشک یا معمار!!!!

داداشمم میگفت،من ولی کوچیک بودم اصلا مشق نمی نوشتم و مشقامو مامانت مینوشت!!!الانم که دارم دکتر میشم!!!خب چون تصویری تو واتس آپ صحبت میکردن،منم حرفهاشونو میشنیدم.ساشا برگشت گفت،آره مامان جون؟راس میگه؟!گفتم اره مامان.اینقدر تنبل بود تو مشق نوشتن که من براش مینوشتم!!!خیلی باهوش بود،ولی شیطون بود و عمرا تو خونه مشق نمینوشت و درس نمیخوند!!!منم که خووهر مهربونه بودم و....

خلاصه که تمام ذهنیات ساشا بیچاره از درس خوندن و آینده به هم ریخت و هنگ کرده بود و نمیدونست چی بگه!داشتم فکر میکردم چه جوری گندی که داداشم به تفکرات بچه زده رو جبران کنم که خودش برگشت به داییش گفت،دایی تو الان تو ایتالیا چه ماشینی داری؟گفت ،من ماشین ندارم دایی!!یهو با یه قیافه پیروزمندانه ای برگشت نگام کرد و بعدم به داییش گفت،خب همینه دیگه!!!اگه مشقاتو مینوشتی و شیطونی نمیکردی،الان میتونستی واسه خودت لامبورگینی بخری!!!!!!من درس میخونم و مثل تو دکتر میشم و بعدم واسه خودم بوگاتی میخرم!!!!ها ها ها یعنی داداش کوچیکه رو با خاک یکسان کرد با این استدلالش!مرده بودیم من و داداشم از خنده!!!واقعا بچه های امروز اصلا با ماها قابل مقایسه نیستنا!دمشون گرم خداییش....

واسه شام خوراک لوبیا درس کردم و شوهری اومد و قضیه کارو بهش گفتم و خیلی حرف دیم.گفت خب سام که شیش ماهش بشه میشه مثلا بذاریش مهد و هفته ای دو سه روز بری در حد نصفه روز بمونی و تا اون موقعم اینجوری غیر حضوری کار کنی!گفتم مطمئن نیستم دوس داشته باشم برم آخه!خلاصه که کلی حرف زدیم و آخرم تصمیم گرفتیم فردا برم مصاحبه تا ببینیم چی میشه!دوستمم کچلم کرد بس که پیام داد.آخرم مجبورم کرد کلی فحشش بدم!!!هیچی دیگه،گفتم باشه فردا حول و حوش ساعت ده اونجام.

یکشنبه شوهری نرفت سرکار و موند پیش بچه ها و من صبح حاضر شدم و بعده هزار سال تیپ رسمی زدم و بوت خانمانه پوشیدم و پالتو قهوه ای و روسری کرم و کیف کرم قهوه ای!خلاصه که شبیه شکلات شده بودم!!!خخخخخ

هوام که یخ بود!وقتی رسیدم شبیه لبو شده بودم!رفتم اول پیش دوستم و یه کم گرم شدم و بعده یه ربع آقای مدیر منو به حضور طلبید.حدود چهل دقیقه صحبت کردیم.از کارای گذشته ام گفتم و اونم از کار شرکتشون گفت و توضیحاتی راجع به وضعیت مالی شرکت داد.اخرم خداحافظی کردیم و گفتش رو شرایطی که گفتم فکر کنید و جوابشو به خانم فلانی(دوستم)بدید و مام تا دو روز دیگه جوابو بهتون میدیم.خب یه مقداری کارش سنگینه.یعنی خیلی دقت و حساسیت زیادی لازم داره و من مطمئن نیستم با این حجم کار و مسوولیتم تو خونه و با بچه ها میتونم از پسش بربیام یا نه.دوستم گفت بیا بریم یه رستوران نزدیک شرکت ناهار بخوریم بعد برو!به شوهری زنگ زدم و گفت مشکلی نداره سام و تو ناهارتو خوردی بیا.خوبیه اینکه بچه شیرخشک بخوره همینه ها!اینکه شما یه وقتایی که کار دارید یا بیرونید میتونید خیالتون از بچه راحت باشه.من شیر خودمو به بچه میدم ولی طبق توصیه پزشکش،ازون اول گاهی روزی یا یه روز درمیون،یه وعده هم بهش شیر خشک دادم و اصلنم اونجوری که میگفتن که بچه اگه شیرخشک بخوره شیر مادرو نمیخوره نشد!دکتر گفت کاری به حرف خاله خان باجی ها راجع به شیر خشک نداشته باش!من بیو میل  میدم.البته ببلاکم گفت خوبه.اینجوری مثلا وقتی آدم مهمونیه یا عروسی یا تو خیابون و جاهای دیگه،لازم نیس کل لباسشو تو ملت بده بالا و دو ساعت بچه رو شیر بده!میتونه اون وعده رو شیر خشک بده.از من به شما نصیحت حتما شماهایی که نوزاد دارید اینکارو بکنید.

خلاصه رفتیم ناهار خوردیم و بازم راجع به کار حرف زدیم.دوستم بیشتر از خودم بهم مطمئنه که از پسش برمیام.گفتم نمیدونم مثلا بعده شیش ماهگی سام میتونم بذارمش مهد یا نه!البته در مورد اینکه بعده چندماه دو سه روز برم رو قول قطعی ندادم وقتی با آقای مدیر حرف میزدیم و قرار شد در مورد شرایط جدید اون موقع،همون موقع حرف بزنیم!

بعدش دیگه از دوستم خداحافظی کردیم و اومدم خونه.سرم یه کم درد میکرد و دلم خونه رو میخواست.اومدم و از شوهری تشکر کردم بابت کمکش و سام و بغل کردم و حسابی بوش کردم!

غروب یک ساعتی خوابیدم ولی همون باعث شد سر دردم اوج بگیره لعنتی!قرصم که نمیتونم کدئین دار بخورم و مسکنهای ساده هم حریف این سر درد نبودن!خیلی وقت بود اینقدر سر دردم شدید نشده بود.شب حالت تهوع هم گرفتم و خلاصه که اوضاعم خراب بود!شوهری هرچی گفت بریم دکتر قبول نکردم!

دوشنبه صبح ولی با یه حال افتضاحی بیدار شدم!البته بیدار شدنی در کار نبود،چون کل شبو نتونستم بخوابم!وحشتناک سر درد و حالت تهوع داشتم!شوهری و ساشا صبحونه خوردن و سامو  آماده کردم و رفتیم درمونگاه و بهم سرم زدن.سرمم تموم شد ولی هنوزم سر درد داشتم.البته شدتش کم شده بود.اومدیم خونه و سرم رو بستم و دراز کشیدم!شوهری گفت تو بخواب،ناهار یه چی میخوریم.گفتم نه!تا خوب نشم نمیتونم بخوابم.لعنتی سر درد من اینجوریه دیگه.بعضیا با خوابیدن سر دردشون خوب میشه.ولی واسه من تشدید میشه.

گفتم خودمو سرگرم کنم بهتره.واسه ناهار نخودپلو درس کردم.دیگه تا شب کاری نکردم.شوهری هم که خونه بود و بچه هام کاری نداشتن زیاد باهام.همین استراحت باعث شد بهتر بشم.

سه شنبه تا ظهر دراز کشیده بودم رو تخت و بلند نشدم.به سامم همونجا میرسیدم.هنوز سر درد داشتم و میترسیدم بازم شدید بشه و نمیخواستم قرص بخورم.ناهار یه تیکه مرغ سرخ کردم با سیب زمینی واسه ساشا.واسه خودمم پیاز و مرغ و فلفل دلمه ای و هویج و سیب زمینی و کلم گذاشتم پخت و رشته ریختم و سوپ درس کردم.

بعدازظهر دوستم اومد.ظاهرا مدیرشون اوکی داده و قرار شد پنجشنبه برم واسه صحبتهای نهایی و صحبت واسه شروع کار اگه خدا بخواد‌.شب قبلش به شوهری میگفتم،پنج سال با وجود اینکه ساشا بزرگ شده بود،نخواستم کار کنم.حالا با وجود ساشا و سام،دارم میرم سرکار!همه کارم برعکسه!!!خخخخخخ

البته شرایطش جوریه که قبول کردم وگرنه که اولویت اصلیم راحتی خودم و خانوادمه.هنوزم همینه و اگه ببینم به خودم یه بچه ها لطمه میزنه،ولش میکنم!

با دوستم عصرونه نیمرو خوردیم و اون رفت و منم واسه شام کوفته سیب زمینی فانتزی درس کردم!طرز تهیه و عکسشو تو اینستا گذاشتم‌.

شوهری اومد و شام خوردیم و ساشا خوابید و مام یه فیلم دیدیم و یه کمی حرف زدیم و بعدم لالا!

امروز صبح خیلی خوابم میومد و اتفاقا سامم شیرشو ساعت پنج خورده بود و خوابیده بود.ولی چون ساشا صبحیه،ساعت شیش و نیم بیدار شدم و دیگه بعداز اینکه رفت و خواستم بخوابم،سام بیدار شد و دیگه نخوابید تا همین الان!!!!منم دیگه قید خوابو زدم و یه لیوان کاپوچینو واسه خودم درس کردم و خوردم و موزیک گوش کردم و یه کمم سامو بغل کردم و قر دادیم باهم و بعدم واسه ناهار خورشت سبزی درس کردم.

الانم ساشا اومد و سام خوابید و منم که این وسطا پستمو مینوشتم،دیگه دارم تمومش میکنم و میخوام برم ناهار ساشا رو بدم.آخ اگه بدونید چقدر کمبود خواب دارم بچه ها!!!

امیدوارم آخر هفته خوبی در انتظارتون باشه

شاد باشید و به دیگرانم شادی ببخشید

دوستتون دارم

بای


سلام

خوبید؟

صبح شنبه تون بخیر.حالا فعلا که پستو شروع کردم صبحه،ببینیم کی میتونم تمومش کنم!

چه خبرا؟آخر هفته خوش گذشت؟

عاقا من هرکاری میکنم هفته ای دوتا پست بذارم نمیشه!!!اصلا فرصت نمیشه!میتونم مثلا تو اینستا یه عکس با چندتا خط بذارما!گرچه اونم همون هفته ای یه بارم نمیذارم!!ولی اینکه بشینم و پستای بلند براتون بذارم واقعا فرصت نمیشه!منم که به پستهای کوتاه و خلاصه عادت ندارم و اصلنم بهم نمی چسبه!!!

خب هفته قبلم طبق روال هفته های قبلش گذشت!!فقط یه بار با دوستم رفتم استخر!ولی خب همه اش نگران بودم نکنه سام بی قراری کرده باشه ولی خونه که اومدم شوهری گفت چیزی نبود که از پسش برنیام!یه کم گریه کرد و بعدم بهش شیر دادم و خوابید تا تو اومدی!

شوهری هم قرار بود بره ماموریت که کنسل شد!این چندماه آخرسال سرشون همیشه شلوغ میشه!درسای ساشا هم که خیلی زیاد و سخت شده.معلمشونم که اوووووه!اصلا خوشم نمیاد از معلم امسالشون!نمیشه هم کاریش کرد!مجبوریم تحملش کنیم دیگه!البته بچه ها باید تحملش کنن در اصل!

پنجشنبه شوهری نرفت سرکار.صبح با ساشا رفتن ماشینو بردن کارواش و بعدم یه کم تو همون کوچه دوچرخه سواری کردن.منم دیدم سام ساکته،تند تند واسه ناهار لوبیا پلو درس کردم و جاروبرقی کشیدم و گردگیری هم کردم.بعد به شوهری زنگ زدم و گفتم بیاید بالا من میخوام برم حموم.

اومدن و من حموممو رفتم و بعدش ناهار خوردیم و با ساشا نشستیم سر درساش!شنبه امتحان ریاضی قرار شد ازشون بگیره و کلی هم تکلیف داشت بچه!اونا رو انجام داد و دیگه نرسیدیم ریاضی کار کنیم.

به خواهرم زنگ زدم گفتم ببینم هستن فردا بریم اونجا که گفتش هستن.تولد خواهرزاده ام هفته پیش بود که رفتن دبی و اونجا براش تولد گرفتن.به شوهری گفتم بریم واسش کادو بخریم که فردا بهش بدیم.رفتیم و یه ماشین کنترلی براش خریدیم.ساشا هم میخواست ولی نخریدم براش.چون قبلش بهش گفته بودم.شوهری گفت حالا بذار واسش بخریم،ولی قبول نکردم!تا یکی دو سال پیش که کوچیک بود،تولد هرکی میشد،واسه اینم کادو میخریدیم.کلا تو تولدها؛هروقت بچه کوچیکی هم هستش،باید واسه اونم یه چیز کوچولو خرید و کادو داد بهش.ولی خب الان دیگه بزرگ شده و گفتم باید بفهمه که یه موقعهایی واسه کسای دیگه قراره چیزی بخریم و همیشه نمیشه اونم خرید کنه.ساشا هم ناراحت شد ولی خب رو حرفم موندم!یه نکته تربیتی هم بگم بهتون.اینکه رو حرفتون بمونید،ولو اینکه کاملا هم درست نباشه،خیلی بهتر از اینه که جلو بچه مدام حرفتونو عوض کنید.این نکته مهمیه و حتما جدیش بگیرید.

خلاصه اومدیم خونه و چقدرم هوا سرد بود.یخ کردیم.ساشا هم که واسه مون تو قیافه بود!شام سوسیس تخم مرغ درس کردیم و خوردیم و ساشا هم کم کم یخش وا شد و فراموش کرد!

شب فوتبال بارسا یووه داشت که یه نیمه اش رو دیدیم و بقیه اش رو از بس سام لجبازی کرد،نشد ببینیم و به ضرب و زور خوابوندمش و خودمم خوابیدم.

جمعه ساعت هشت بیدار شدم و شوهری و ساشا هم بیدار شدن.دلم حلیم میخواست!ولی خب خانمی کردم و هیچی نگفتم!!!خخخخخ

صبحونه خوردیم و حاضر شدیم و رفتیم به سوی منزل.سر راه هدیه خواهرزاده مو دادیم یه جا کادوش کردن.چون دیروز مغازه ایه کاغذ کادو نداشت و خودمونم تو خونه نداشتیم.

رفتیم خونه شونو دیگه نشستیم به حرف زدن و بچه هام باهم سرگرم بودن.سامم یه خورده میخوابید و یه کمم وقتی میدید زیادی داره بهمون خوش میگذره و سرمون گرمه،حضورشو یادآوری میکرد و بغلش میکردیم!

بعدازظهر رفتیم بیرون.میخواستم از یه مغازه تو ونک کفش بخرم،ولی اونی که میخواستمو پیدا نکردم!عوضش یه رژ لب و یه سایه سه تایی واسه خودم و یه مامم واسه شوهری خریدم!بعدم دیگه چون ساشا امتحان داشت و باید تمرین میکردیم،ساعت پنج خداحافظی کردیم و اومدیم خونه.

نشستیم با ساشا سر تمرینای ریاضیش!خداییش من هرجور فکر میکنم میبینم ما دوم دبستان ازینجور مساله ها حل نمیکردیم!خیلی سخت و پیچیده شده!چه میدونم والله.لابد روش فکر کردن که این تغییراتو دادن.گرچه نصف بیشتر درساشون چه کتاب قرآن چه دینی که اسمشو گذاشتن،هدیه های آسمانی!!!چه همین فارسیشون،همه اش مساله های مذهبی و دینیه و کلا مانور اصلی آموزش و پرورش رو این چیزاست!یعنی بچه میره مدرسه که مسائل مذهبی و دینی که اینا دوس دارن رو یاد بگیره.حالا کنارشم یه کم ریاضی و علومم بهشون یاد میدن!!!!سیستم عاااااالی آموزش و پرورش کشور عزیزمونه دیگه!بگذریم.....

گوشت چرخکرده درآوردم از فریزر وسط درس خوندنمون و بعدش که تموم شد درس و گوشتا هم یخش وا شد،کتلت درس کردم و گوجه هم سرخ کردم و شام خوردیم و ساشا زودتر خوابید و من و شوهری هم میوه خوردیم و فیلم دیدیم و خوابیدیم.

امروزم صبح ساعت شیش و نیم بیدار شدم و ساشا رو هم بیدار کردم و بهش صبحونه دادم و سرویسش اومد راهیش کردم مدرسه.سامم همون موقع بیدار شد و یه کم با اون بازی کردم و پوشکشو عوض کردم و گذاشتمش تو گهواره و پستونکشم دادم دهنش و گفتم لطفا پسر خوبی باش و بذار مامان واسه دوستاش صحبت کنه و پستشو بنویسه!!!اتفاقا عسلکم حرف مامانشو گوش کرد و ازون موقع ساکت بود تا من این پستو بنویسم.

تازه الان دیگه حوصله اش سر میره و داره نق نق میکنه!بازم دمش گرم که معرفت به خرج داد و گذاشت بنویسم!پسر مامانشه دیگه!!!!

خب دیگه برم....

امیدوارم اول هفته و به دنبالش هفته خوبی رو در پیش داشته باشید و براتون پر باشه از اتفاقات خوب و شاد.

به چیزای خوب فکر کنید و غصه و ناراحتی و اتفاقات بد رو واسه خودتون بزرگ نکنید.

هرچه بیشتر به اتفاقات بد فکر کنید و تو ذهنتون بهش پر و بال بدید،به همون اندازه بزرگتر و سخت تر میشه.

هوام سرد شده،مواظب خودتون باشید.اگه تهران هستید که علاوه بر سرما یا درواقع بیشتر از سرما،مواظب آلودگی هوا باشید که اوضاش افتضاحه!

دیگه همینا دیگه!

دوستتون دارم

بای

سلام خوبید؟روزتون بخیر

ساشا رفته مدرسه و سامم خوابه.البته الاناس که بیدار بشه.کارامو کردم و لباسا رو ریختم لباسشویی و بعدم پهنشون کردم و ناهارمم خوردم!گفتم الان که ظاهرا وقت دارم،بشینم پست خاطرات زایمانم رو براتون بنویسم تا بیشتر ازین بدقول نشدم.اینجا رو آقایونم میخونن.من به هیچ مساله ای جنسیتی نگاه نمیکنم و به نظرم هر مساله ای که مربوط به خانمهاست رو آقایونم باید راجع بهش اطلاعات داشته باشن .البته تو تعریفامم چیز خاصی وجود نداره.ولی به هرحال گفتم از اولش بگم که این پست روزانه نویسی نیست و خاطره زایمانمه که اگه آقایی از اینجاها رد میشه و دوس نداره بخونه،تکلیفشو بدونه!

.

.


خب من تو دوره بارداریم پیش یه متخصصی میرفتم که نمیخواستم پیشش زایمان کنم.یعنی دکتر بسیار خوبی بود و به خاطر همینم انتخابش کرده بودم،منتهی چون میخواستم تو بیمارستان توس زایمان کنم و اونجا به نظرم از هر نظر خوب بود و این خانم دکتر اونجا کار نمیکرد،این بود که واسه زایمان نمیتونستم پیشش برم.

معاینات روتین بارداریمو پیش همین دکترم رفتم و از ماه آخر رفتم بیمارستان و پیش یکی از متخصصینشون ویزیت میشدم که زایمانمو اونجا انجام بدم.یکی از دوستان تو اینستا پرسیده بود بیمارستانها قبول میکنن فقط ماه بعد از یکی دو ویزیت،زایمان رو انجام بدی؟بله قبول میکنن.البته فکر میکنم بیمارستانهای دولتی قبول نکنن و باید کل دوران بارداری رو زیر نظر خودشون ویزیت بشید تا بتونید اونجا زایمان کنید.ولی خصوصیها مشگلی ندارن.من واسه ساشا هم همینکارو کردم.تا ماه آخر رو تهران بودم و پیش دکترم ویزیت میشدم و ماه اخر رفتم خونه مامان اینا و بنا به بیمارستانی که انتخاب کرده بودم،رفتم پیش متخصصی که اونجام کار میکرد و همونجا زایمان کردم.

خب میگفتم که یه ویزیت رفته بودم و قرار بود هفته بعدش باز برم واسه چکاپ‌.مامانم روز قبلش اومده بود ولی چون هنوز دو هفته مونده بود به تاریخ سزارین و یک ماه به تاریخ طبیعی که سونو مشخص کرده بود،مامان گفتش این ویزیت رو برو،بعدش من میرم خونه خواهرت و یک هفته اونجا می مونم چون هنوز دو سه هفته مونده تا عملت.بعدش میام پیشت.اون روزم اومده بود که ما میریم بیمارستان،پیش ساشا باشه و راهیش کنه مدرسه.

خیالم از طرف ساشا راحت بود و صبح بعده صبحونه با شوهری رفتیم بیمارستان.خیلی خیلی بیمارستان خوبیه.چون خواهرم و یکی دوتا از دوستامم اونجا زایمان کرده بودن،با اطمینان انتخابش کرده بودم.

به هرحال تصمیم گرفتیم تو این بیمارستان زایمان کنم و اون روزم طبق صحبتهای هفته پیش دکتر،رفتیم واسه ویزیت.هفته سی و شش و پنج روز بودم.دکتر ویزیتم کرد و گفت همه چی خوبه و خدا بخواد هفته سی و هشتت که تموم بشه یعنی تو هفته سی و نهم عملت میکنم.حدودا دو هفته دیگه!شونزده مهر بود و من به دکتر گفتم اگه بشه آخر مهر عمل کنیم که پسرم مهر ماهی بشه خیلی خوب میشه.گفت تو این دو هفته هم دوتا ویزیت داری.ببینیم اگه همه چی اوکی بود آخر مهر عمل میکنیم.ولی رو این قضیه اصرار نداشته باش چون ریه های بچه آخرین چیزیه که رشدش تکمیل میشه و اگه دیدیم روند رشدش اوکیه این کارو میکنیم اگر که نه،صبر میکنیم یک هفته بعدش!

داشتم از اتاقش که اومدم بیرون که یکدفعه شکمم درد گرفت.البته طی یکی دو هفته اخیرش ازین دردا داشتم.گفتم بریم خونه.ولی بعد گفتم بذار بازم به دکتر بگم.

برگشتم پیشش و گفتم و گفتش بذار نوار قلب جنین بگیریم و وضعیتشو چک کنیم تا مطمئن بشیم.نوارو گرفت و گفت یه مقداری ضربان قلب جنین پایینه.البته اصلا خطرناک نیست و زیاد پایین نیست.ولی خب بازم یه سونو هم انجام بدیم.هیچی دیگه یه سونوی سلامت جنین هم انجام داد و گفت همه چی نرمال و خوبه و ولی توی سونو هم یه مقدار ضربان قلب جنین پایینه.استرس گرفته بودم وحشتناک!شوهری از من بدتر.دکتر بهمون اطمینان داد که چیز مهمی نیست.گفت عزیزم تو بیمارستانی!از چی میترسی؟هر مشکلی باشه،ما هستیم!گفت برو یه ناهار کامل بخور و بعد بیا تا باز نوار قلب رو تکرار کنیم.اونجوری دقیق تر نشون میده.

رفتیم بیرون از بیمارستان ولی خیلی نگران بودم.من کلا خیلی از زایمان میترسم و استرس داشتم.سر ساشا هم همینجوری بودم.در کل آدم ترسویی هستم و از آمپول زدن بگیر تا هر عمل و چیز دیگه ای میترسم و وحشت دارم.رفتیم و ناهار خوردیم و برگشتیم پیش دکتر.اون دستگاه رو وصل کرد که ضربان قلب رو چک کنه و من دیگه نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم و همینجوری اشکام میومد.دکتر دستگاهو قطع کرد و گفت اینجوری نمیشه عزیزم.دقیق نشون نمیده!شوهری اومد پیشم و دکتر کلی باهامون حرف زد و گفت هییییییچ مشکلی نیست!اینو حاضرم بنویسم و براتون امضا کنم.همه چیزایی که مربوط به بچه  و خودت هستش خوبه و مشکلی نیست.ما فقط داریم شرایطو بررسی میکنیم.

خلاصه آرومتر که شدم دوباره دستگاهو وصل کرد و گفت تو اصلا به صفحه و عدداش نگاه نکن که استرس نگیری.

خلاصه انجام شد و دکتر با یه دکتر دیگه مشورت کردن و بعدش باهاموم صحبت کردن.دکتر گفت ضربان قلب جنین پایینه و چون هفته سی و ششمت تموم شده و بچه دیگه نارس حساب نمیشه و کامله.به نظرمون ریسک نکنیم و زایمانو همین امروز انجام بدیم!!!

عاقا من داشتم از ترس می مردم!دکتر خیلی باهام حرف زد و گفت بچه هیچ مشکلی نداره و فقط چون مایع دور جنین زیاده و بچه کاملا تو کانال زایمانه،اینه که ضربان قلب از مقدار طبیعی کندتره.وگرنه هیچ مشکل مهم یا مشکل قلبی برای بچه وجود نداره.

اینکه چه حالی داشتیم منو و شوهری بماند!دکتر دستور بستری داد.شوهری زنگ زد به شوهرخواهرم و گفت اگه میتونه بره خونه ما و مامانم و ساشا رو برداره بیاره.منم همینجوری گریه میکردم و به شوهری میگفتم من صبح که میومدم با ساشا خداحافظی نکردم!!!اگه زیر عمل بمیرم و بچمو نبینم چی؟!!!خلاصه بعداز یه خداحافظی سوزناک با شوهری منو بعده اماده کردن بردن اتاق عمل.

حالا اینایی که گفتم تا ناهار بخوریم و برگردیم و نوارقلب و ویزیت دوباره دکتر و صحبتها و آمادگیها و این چیزا،تا انجام بشه،ساعت هشت شب شد و سام خوشگلم ساعت هشت و ربع به دنیا اومد!وقتی دکتر گذاشتش کنارمو صورتشو چسبوند به صورتم،تمااااااام اون استرسها و نگرانیها و ترسها و دردها از بین رفت.تنها خوبیه بی حسی نسبت به بی هوشی همینه که همون لحظه میتونی بچه رو ببینی!من واسه زایمان اولم بی هوشی کامل داشتم و بعد از اومدن به بخش و به هوش اومدن ساشا رو دیدم.مامان و خواهرم و شوهرش و شوهری و سامم بیرون منتظر بودن.

نمیخوام از دردهای بعداز از بین رفتن بی حسی بگم.چون طبیعیه.همه چی خوب بود.فقط اینکه سام بعدش زردی داشت و تا چند روز بستری بود و بعدش خداروشکر خوب شد و آوردیمش خونه.خیلی روزای سختی بود.دوس داشتم روزای بعده زایمانم با سام خوشگلم برم خونه ام پیش بقیه ولی نشد.اون روزا روزای بدی بودن که من نمیخوام با بازگو کردنشون اینجا،برام دوباره تداعی بشه.

به هرحال زایمان یهویی و سورپرایزی بود.ولی الان که گذشت برام شده یه خاطره قشنگ که دیگه ازون استرسها و دلهره های اون روز خبری نیست!

بعداز اینکه مرخص شدیم و اومدیم خونه،بابا و داداشامم اومدن و نی نی خوشگلمومو دیدن و رفتن.خداروشکر به خاطر داشتن خانواده خوبم که هیچوقت تنهام نمیذارن.از خانواده شوهری هم فقط خواهر بزرگه و داداش کوچیکه اش بهم زنگ زدن.البته باباشم زنگ زد که نشنیدم و دیگه بهش زنگ نزدم و اونم دوباره نزد!به شوهری هم باباش و دوتا خواهراش و داداش کوچیکه اش زنگ زدن و تبریک گفتن.مامان مهربونش!!!!!و داداش بزرگه با شخصیتش!!!!هیچکدوم زنگ نزدن!خداروشکر به خاطر داشتن همچین خانواده شوهری که اینقدر با محبت و مهربونن!!!!خخخخخخخ

قابل توجه دلسوزایی که قبلا که مینوشتم،میومدن و فحش میدادن بهم بابت سر نزدنم به خانواده شوهری و اینکه قهر شوهری و خانواده اش رو تقصیر من میدونستن!!!راستش اینقدر خوب و با توجه و دلسوزن که آدم دلش میخواد کل روزای سال رو باهاشون بگذرونه!ولی اگه بخوام صادقانه بگم،حتی ذره ای ناراحت نشدم و تازه خوشحالم بودم که کنارمون نیستن!وقتی شوهری دستش آسیب دید هم کسی از خانواده اش حتی واسه عملش هم نیومد کنارش.اون موقع هم حتی مامانش زنگ نزد بهش!خب وقتی که تو مشکلات و ناراحتیهامون کنارمون نیستن،دلم نمیخواد تو شادیامونم باشن!بازم به شعور خودم که وقتی مادره مادرشوهر مرد،لااقل بهش زنگ زدم!گرچه ظاهرا توقع داشته که برم پیشش و از اینکه نرفتم دلخور شده!ماشالله تا گردن از ادم توقع دارن ولی به خودشون که میرسه.....‌..

بی خیال بابا!من که عمرا خوشحالیامو با فکر کردن به اونا خراب نمیکنم.الانم واسه اطلاع شما و چون اسمشون اومد اینا رو نوشتم.وگرنه هرگز بهشون فکر نمیکنم.

الانم چهل روزگی سام عزیزم تموم شده و من خداروشکر میکنم به خاطر گذروندن اون لحظات سخت و اینکه خودم و پسرام و همسرم کنار هم هستیم.چقدر خوب بود و خداروشکر که مامانم به دلش افتاد و یک هفته زودتر اومد پیشم.وگرنه به اون زایمان یهویی،استرس ساشا هم اضافه میشد.

خداروشکر به خاطر اون دردی که بعده ویزیت اومد سراغم و باعث شد دوباره دکتر همه چیو چک کنه و بفهمه باید زایمان رو انجام بده.نمیخوام به این فکر کنم که اگه همینجوری میومدیم خونه و صربان قلب بچه بدون اینکه بدونیم،همینطوری میومد پایین و مام این دردها رو طبیعی میدونستیم،چه اتفاقی ممکن بود بیفته!

خداروشکر میکنم به خاطر نگاهش بهم و اینکه حواسش بهمون بود.

مامانم تا هفته بعداز اینکه با سام اومدیم خونه،پیشمون بود و بعدش رفت.

خدا الهی همه مامان و باباها رو واسه بچه هاشون حفظ کنه.

اینایی که نوشتم قطره کوچیکی از احساساتم تو اون روزا بود و اگه میخواستم کامل و جز به جز هم احساساتم و هم اتفاقات رو براتون بگم،مسلما خیلی طولانی میشد که از حوصله تون خارج بود.

وقتی رو تخت زایمان بودم تمام دوستای مجازیمو دعا کردم.تک تک تون رو اسم بردم و از خدا براتون بهترینها رو خواستم.گفتم شاید تو اون لحظات خدا بیشتر حواسش بهم باشه.اینه که منم از فرصت استفاده کردم.

از ته دل آرزو میکنم همه کسایی که آرزوشو دارن این لحظات رو تجربه کنن.سخته.خیلیم سخته.ولی هیچ چیزی زیباتر از داشتن فرزند نیست.اینو از من بشنوید که تا حتی بعد از ازدواجم،مخالف سرسخت بچه و بچه داری بودم و هیچ تمایل و کششی نسبت به بچه ها نداشتم!!!

میدونم دیر شد،ولی بالاخره این پستو که قولشو بهتون داده بودم رو براتون نوشتم.

تازه همین که شروعش کردم جناب سام هم بیدار شد و حسابی از خجالتم دراومد!!!

نصفه نصفه و بریده بریده نوشتم و وسطش هی سام رو بغل کردم و بهش رسیدم.احتمالا جملاتم پیوستگی نداره.چون بارها رشته کلام از دستم در رفت.دیگه به بزرگی خودتون ببخشید و همینو از من قبول کنید.

دوستتون دارم و براتون یه دنیا سلامتی،شادی و دل خوش آرزو میکنم.

مواظب خودتون باشید.

هفته خوبی داشته باشید

بای

.

آها یه چیزم بگم اینجا.لطفا آقایون واسه اینستا درخواست ندن.چون به درخواست دوستان و تصمیم همه گیمون،اونجا ورود آقایون ممنوعه!

دوستانی که میخوان اینستا باشن هم لطفا دایرکت بدن و خودشونو معرفی کنن تا درخواست فالوشون رو بپذیرم.