X
تبلیغات
رایتل

سلام عزیزای دل

خوبید؟

روز گرم پاییزیتون بخیر

البته صبح شومینه مون روشن بود ولی بعدش ساشا اینقدر غر زد که چقدر گرمه و پختم و ازین حرفها که خاموشش کردم!

ظاهرا که گرمتر از دیروزه.

خب تا سام آرومه و داره کم کم میخوابه،من تند تند براتون تعریف کنم.

شنبه شوهری قرار بود بعد از شرکت،بره تبریز ماموریت.حدودا رو هفته پیشم رفته بود تبریز ماموریت.شیرینی های تبریز واقعا خوشمزه ان!البته من خیلی نمیشناسم.ولی همینایی که خوردمم عالی بود.یادمه یه بار یکی از دوستام یه شیرینی آورده بود از تبریز فکر کنم اسمش پفکی بود!شایدم خودم این اسمو گذاشتم روش.یه شیرینی فوق العاده سبک بود که توش مغز داشت و سفید بود.خیلی خیلی خوشمزه بود.سری قبل که شوهری رفته بود تبریز برام یه شیرینی های گرد و بزرگی آورد به اسم،قرابیه.یه باقلواهایی هم اورد که خیلی با باقلواهای معمولی فرق داشت.چند مدل مختلف بود که من قهوه اش رو از همه بیشتر دوس داشتم.چون دونه های قهوه توش داشت،شیرینیش کم بود و خیلی خوشمزه بود.بقیه شونم عالی بودن فقط خیلی زیاد شیرین بودن.

خلاصه شنبه که میخواست بره گفتم دیگه شیرینی نخره.چون هنوزم از قرابیه ها و یه کم باقلوا مونده بود.فقط گفتم اگه ازون پفکیا دیدی بخر.گفت اتفاقا اینسری اینقدر سرمون شلوغه و کار داریم که اصلا فرصت نمیکنم برم چیزی بخرم.ولی به بچه ها میگم اگه پیدا کردن بگیرن.خوبه حالا من میخوام رژیم بگیرم خیر سرم اینقدرم دستور شیرینی و باقلوا میدم!!!خخخخخخخخ

ساشا بعدازظهری بود و رفت مدرسه.ناهار براش کباب تابه ای درس کردم.وقتی رفت سام رو خوابوندم و خودمم دراز کشیدم.یهو فکر کردم پاشم کیک درس کنم تا بچه خوابه.به مناسبت روز دانش آموز.چون بیرون نرفته بودم و چیزی هم براش نگرفته بودم و گفتم لااقل یه کیک براش درس کنم.

تو اینستا که عکس کیکو گذاشتم،تو کپشنش نوشتم که ساشا قبلا ازم کیک انار خواسته بود.نمیدونستم چه جوریه،فقط طبق همون رسپی معمول خودم درس کردم و به جای شیر ،توش آب انار ریختم.یه کمم شکرشو بیشتر ریختم که ترش نشه.

رو گاز درستش کردم .تا حاضر بشه یه کم خونه رو جمع و جور کردم و واسه خودم انار و نارنگی آوردم و خوردم و کتاب خوندم.کیک که حاضر شد گذاشتمش رو توری تا خنک بشه.یه کمم انار دون کردم.گاناش هم درس کردم و کیک که خنک شد و تا خواستم تزئینشو شروع کنم،سام بیدار شد و ازونروزا بود که بغل میخواست!!!بغلش کردم و همینجوری کیکم تزئین میکردم!البته که تزئین درست و حسابی نبود و فقط گاناش ریختم رو کیک و یه کمم دون انار روی کیک ریختم و مثلا گل درست کردم!!!بعدش گذاشتمش تو یخچال و سام رو گذاشتم تو کریر.ولی مگه می موند!!!خلاصه که با مکافات آشپزخونه رو تمیز کردم و ساشا اومد.لباساشو درآورد و نشست به استراحت کردن و با داداشش بازی کردن که کیکشو براش آوردم.خیلی خوشحال شد.چایی درس کردم  و با کیک خوردیم و یه تیکه هم گذاشتیم واسه شوهری که فردا که اومد بخوره.

واسه شام ساشا گفت من تخم مرغ آب پز میخورم!!!!!خانممون گفته خیلی مقویه و سرشار از پروتئین و کلسیمه!!!گفتم چه خوب!خدا پدر خانمتونو بیامرزه!شوهری که نبود،ساشا هم تخم مرغ میخواست!چی ازین بهتر واسه یه مامان تنبل!ها ها ها

خودم که کیک خورده بودم و سیر بودم.واسه ساشا دوتا تخم مرغ آب پز کردم و خورد و ساعت نه و نیم خوابید.شوهری زنگ زد و حرف زدیم و من و سامم اسما ساعت یازده رفتیم تو تخت ولی رسما ساعت دو خوابیدیم!!تازه بعداز اینکه خوابیدم هر یک ساعت بیدار میشد!

یکشنبه ساعت هفت دیگه بلند شدم.این تیکه تیکه خوابیدن،نه تنها بیخوابی آدمو از بین نمیبره،تازه باعث سر دردم میشه.یه فنجون قهوه درس کردم و خوردم.صبحونه ساشا رو هم دادم.سام بیدار شد و یه کم به اون رسیدم و واسه ناهار یه تیکه ماهی تیلا پیلا سوخاری کردم و سبزی پلو درس کردم.ساشا ناهارشو خورد و سرویسش اومد دنبالش و رفت مدرسه.دوستم زنگ زد و گفت هستی بیام پیشت؟گفتم اگه میای،باید برام ناهارم درس کنی!!!چون فقط واسه ساشا درس کردم و الان خودم ناهار نخوردم.چون ساشا ساعت دوازده میره مدرسه.بیشتر روزا ناهارشو جدا درس میکنم و میخوره و میره.خودم بعدا ساعت دو این حدودا ناهارمو درس میکنم و میخورم!!!البته بیشتر روزا باهم درست میکنم غذامونو.ولی دیگه دیروز چون فقط یه تیکه ماهی داشتیم،گفتم اونو واسه ساشا درس کنم و خودم بعدا یه چیز دیگه بخورم.

دوستم گفت منو باش که میخواستم سرظهری که از سرکار دارم میام،ناهارو پیش تو بخورم!گفتم خب پیش من بخور!ولی یا باید یه چی از بیرون بگیریم یا خودت درست کنی!گفت بذار پس بیام،بعد یه فکری میکنم.سام لج کرده بود و یه کم میخوابید و زود بیدار میشد.دوستم اومد و واسه سام دو دست لباس خوشگل و یه عروسک خرگوش خریده بود.دستش درد نکنه.گفت،الان تا بخوایم غذا درس کنیم از گشنگی می میریم!گفتم خب سفارش میدیم بیارن.گفت ولش کن.من شیش روز تو هفته رو غذای بیرون میخورم!امروز خیر سرم میخواستم غذای خونگی بخورم!!خخخخخخ پس از منم بدشانس تر هست!!ها ها ها کلی سر همین خندیدیم!گفتم خب وقتی ساعت دوازده زنگ میزنی و خودتو واسه ناهار دعوت میکنی،بایدم توقع همچین چیزی رو داشته باشی دیگه!

البته با این دوستم تعارف و رودربایسی نداریم و زیاد ازین یهوییا رفتیم پیش هم.خلاصه که آخرش تصمیم گرفتیم حاضری بخوریم.یه تن ماهی جوشوندیم و ازونطرفم ژامبون و پنیر و گوجه و خیارشور خورد کردیم و خوردیم.اتفاقا خیلیم چسبید.

غروب ساشا که اومد،دوستم رفت.واسه ساشا هم یه دفتر نقاشی و یه بسته مداد رنگی بیست و چهار رنگ پیکاسو خریده بود.دیگه همه میدونن ساشا عاشق نقاشیه!

شوهری هم یه کم بعد اومد و شیرینی هم پیدا نکرده بود و برام یه جفت کفش چرم پاشنه دار خریده بود.آها راستی یادم باشه عکسشو بذارم براتون اینستا.زرشکیه.گفت این از شیرینی مفیدتره!شیرینی میخوری و بعدش هی سر من غر میزنی که چاق شدم و ال شدم و بل شدم!!با این عوضش راه میری و لاغر میشی و حالشو میبری!!!بدجنس!نقطه ضعف منو فهمیده!گفتم آره با این پاشنه ها حتما پیاده روی هم میشه کرد!والله!

شام خوراک لوبیا درس کردم.خودم که دوست ندارم.ساشا و شوهری خوردن و ساشا خوابید و شوهری یه فیلم گذاشت باهم دیدیم.البته وسطاش هی سام بیدار میشد و مام هی فیلمو نگه میداشتیم تا بهش برسیم و بعد دوباره پلی میکردیم.خلاصه تا ساعت یک طول کشید تا ببینیم.قشنگ بود.بعدش دیگه خوابیدیم.

سام خداروشکر تا ساعت پنج یکسره خوابید.بعدش که شیرشو خوردم تا هفت خوابید و بعد بیدار شد.ساشا هم بیدار شد و صبحونه خوردیم و واسه ناهار عدس پلو درس کردم.ساشا یه سری تمرین ریاضی داشت که نشستیم باهم انجامش دادیم و یه جاهاییشم براش توضیح دادم تا یاد گرفت.بعدش بهش دیکته گفتم و ناهارشو دادم و سرویسش اومد و رفت مدرسه.خودمم کنارش چندتا قاشق خوردم و با سام اومدیم رو تخت دراز کشیدیم و گفتم بشینم تا ساکته و داره میخوابه پستمو بنویسم.ولی اگه فکر میکنید به این راحتیا خوابید و گذاشت من با خیال آسوده بنویسم،سخت در اشتباهید!!!ازون روزا بود که لج کرده بود.هم خوابش میومد،هم نمیخوابید.خوب که نگاه کردم انگار رو زبونش دونه های سفیده!!!نمیدونم شیره یا چیز دیگه!شاید واسه همین باشه که بچه بی قراره!

حالا فردا میخوایم ببریمش واسه بینایی سنجی.همونجا به دکتر نشونش میدم ببینم مشکلی نداشته باشه خدای نکرده بچه!

خب دیگه برم!

بزرگ کردن بچه،سخت ترین و در عین حال شیرین ترین کار دنیاست!

دوستم که دیروز اومده بود پیشم،قراره با دوست پسرش ازدواج کنه.میگفت دوستم زیاد دوس نداره برم سرکار.خدا کنه واقعا نذاره برم سرکار!!!!گفتم خب تو که دوس نداری،چرا منتظری اون جلوتو بگیره،خودت نرو سرکار!گفت نمیشه آخه!ده ساله که میرم سرکار و با اینکه واقعا خسته شدم،ولی انگار جراتشو ندارم ولش کنم.دلم میخواد یکی دیگه مجبورم کنه بکنم از کار و بقیه روزای زندگیمو به خودم و خونه و تفریح و خانواده ام اختصاص بدم!!!استدلال عجیب ولی صادقانه و قابل تاملی بود،نه؟

امیدوارم روزاتون به خوشی و اونجوری که دوس دارید سپری بشه!

مواظب خودتون باشید

بای

.

.

آدرس اینستاگرام؛

Www.Instagram.com/mahnazblog

نظرات (8)
18 - آبان‌ماه - 1396 ساعت 11:40 ب.ظ
مامان هنرمند و فعال خسته نباشی ، نی نی چطوره ؟ ساشا در چه حاله ، انشاا... همگی خوب و سرحال باشید ، دونه های زبون نی نی چی بود ؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلامت باشی عزیزم
خوبه خداروشکر.ساشا هم خوبه.
دکتر گفت بیشترش چربیه شیره که خب هیچ اشکالی نداره.یه مقدار کمیش هم آفت هستش که چون کمه عیبی نداره اونم.مرسی از احوالپرسیت عزیزم.همیشه شاد و سلامت باشی
18 - آبان‌ماه - 1396 ساعت 10:16 ب.ظ
سلام مهناز جونم واقعا دلم برای نوشتنهای مو به مو تنگ شده بود
الهی قربون لج کردن سام
ولی واقعا زندگی کردنتو و اتیو بودنت منو به وجد میاره فوق العاده ایی
ان شاالله تنت سلامت باشه
مبارک کفشات قشنگه و خوشرنگ همسرت سلیقش قشنگه مثله خودت
اون شیرینی سفیدارو هم خوردم آره خیلی خوشمزه هست
شاد شاد و پر انرژی مثل هروزت باشی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام عزیزدلم
قربون محبتت
آره خداییش سلیقه اش خوبه.من همیشه واسه خریدام با شوهری میرم و نظرشو میپرسم.
آره خیلی سبک و خوشمزه ان.اسمشون همون پفکیه که من گفتم؟
18 - آبان‌ماه - 1396 ساعت 06:47 ب.ظ
سلام مهناز جان.خوبی عزیزم؟قدم نورسیده مبارک.خیلی خیلی تبریک می گم.چه اسم قشنگی براش انتخاب کردی.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام عزیزم.قربونت
تو همون مهدیای خودمونی؟که وبلاگ داشت؟
اتفاقا دو سه روز پیش خیلی تو فکرت بودم!خوبی؟
16 - آبان‌ماه - 1396 ساعت 03:06 ب.ظ
چه خوب که شیرینیای شهرمونوپسندکردی قرابیه تبریزیه چیزدیگس البته بستنی خشک هم دغریم باریس که اونام عالین،کفشات مبارکت باشه کغشای چرمم که عالیه اینجا،راستی اگه شوهرت دوباره اومدبگوازعطاریاعرق اینام بگیره خواهرشوهرم خونش تهرانه هروقت خودش بیادیامابیایم تهران حتماعرقیجات میگیریم عطرشون بینظیره،ببخشیدکلی حرف زدم،راستی پست قبلی سن دخترموپرسیدی روژین دوازده سالشه ووقتی پسرم به دنیااومدده سالش بودولی خیلی خوب نگرش میداره
امتیاز: 0 0
پاسخ:
آره تو تبریزی بودی!شیرینیهاش خوشمزه است خداییش.البته من خیلی قرابیه رو دوس نداشتم.مامانم ولی خیلی دوس داره.
بستنی خشک؟نشنیده بودم.باید چیز باحالی باشه!یادم باشه واسه دفعه بعد!
آره قبلا هم چرم از تبریز گرفته بودم.خیلی خوب بود‌.
نمیدونستم عرقیجات تبریزم خوبه.مرررررسی که گفتی!
آها آره پس همینه که میذاریش بچه رو پیشش.تازه دخترا زودم بزرگ میشن و میشه روشون حساب کرد.خدا برات حفظشون کنه عزیزم
16 - آبان‌ماه - 1396 ساعت 01:23 ب.ظ
خسته نباشی عزیزم.واقعا بزرگ کردن بچه سخته مخصوصا قسمت بی خوابیش اما یه دنیا عشقه. پر توانش باشی و پر انرژی
چقد خوبه که برای ساشا کیک پختی خیلی رویه روحیه بچه و ارزش گذاریهاش موثره .کاش همه ی مامانا یکم به این چیزا بیشتر دقت کنن.
دوستتونم با نمکه منم خندیدم به قضیه غذای خونگی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
قربونت برم عزیزم
چیزای کوچیک میتونه بچه ها رو و حتی آدم بزرگا رو هم خوشحال میکنه.فقط باید حواسمون باشه!
خخخخخخخ
16 - آبان‌ماه - 1396 ساعت 12:09 ق.ظ
ای جانم من کیک و دیدم اینستا عاااالی بود نوش جونتون روز گل پسر نازمون هم دوباره مبارک
درسا هم عاشق نقاشی کردنه ولی عجیب علاقه داره روزی شاید تا ده تا نقاشی میکشه خسته میشه گاهی وقتها ولی باید نقاشی رو هر جور هست بکشه
تازه یه روز تو اتاقش گالری هم زده بود قربونش برم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
قربونت برم عزیزم
همچنین واسه درسا جونم مبارک باشه
دقیقا مثل ساشا!یعنی اگه صبح تا شبم بشینه نقاشی کنه بازم خسته نمیشه!
ای جااان گالری زده.عزیزم
ببوسش این گل دخترو از طرف من
15 - آبان‌ماه - 1396 ساعت 05:40 ب.ظ
سلام مهناز جون
خدا بهت توان و انرژی مضاعف بده نی نی کوچولو هم شیرینه هم سخت .اما شیرینیاش به همه سختیاش میچربه
وقتایی که کوچولو خوابه تو هم بخواب و استراحت کن
جاااانم ساشا که مواظب داداششه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام عزیزم
واقعا بعضی وقتا به یه انرژی مضاعف نیاز دارم تا بتونم از پس همه چی بربیام.
قربونت برم گلم
15 - آبان‌ماه - 1396 ساعت 04:29 ب.ظ
مدتی شدم زن خونه دار ومادر بچه دار.تازه با وبلاگتون اشنا شدن.اینروزا بیشتر وقت وبلاگ گردی دارم.مدتهاست دیگه انگیزه نوشتن تو وبلاگم رو ندارم.با نوسته هاتون حالم بهتر شد.نوشتن از سادگیهارو دوست دارم.هرچند بعضی کد گذاری شده بود.و ادرسی هم از اینستاتون پیدا نکردم.اما درکل براتون ارزوی سلامتی وخوشبختی دارم.کاش هیچ وقت از نوشتن دست برندارین.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خوش اومدی عزیزم
زن خونه‌دار بودن خوبه به شرطی که انتخاب خودت باشه و به اجبار خونه نشون نشده باشی و اینکه بهش به عنوان یه مدل زندگی قشنگ استفاده کنی و لذت ببری.امیدوارم که برای شمام اینجوری باشه.
آدرس اینستا رو به آخر پست اضافه کردم عزیزم.اگه خواستید اونجام همراهم باشید،تو دایرکت خودتونو معرفی کنید تا اکسپت کنم.
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.