X
تبلیغات
رایتل

سلاملیکم

خوبید؟میخوام تند تند بنویسم تا حس و حالش هست!راستش وقتی طولانی میشه چون میدونم نوشتنش وقت زیادی ازم میگیره،هی پشت گوش میندازم و اینجوری میشه که رو هم تلنبار میشه!حالا مینویسم تا ببینم تا کجا پیش میره!

بذارید از چهارشنبه بگم که شب قبلش ساشا چند بار بالا آورده بود و حالش خوب نبود.شوهری هم که از یکی دو روز قبلش مریض بود و اداره نرفته بود.اون روزم بالاخره قرار شد بره دکتر.

صبح پاشدیم و من زنگ زدم واسه ساشا نوبت گرفتم.خوبه دکترایی که صبحها هم میرن مطب.آدم کارش راحت تره.حاضر شدیم و اول ساشا رو بردیم دکتر.چون 9 صبح بود،چند نفر بیشتر نبودن.دکتر معاینه اش کرد و گفتش خداروشکر عفونت نداره بدنش و این دل درد و تهوع،علائم یه ویروس جدیده که این روزا زیاد شایع شده.دوتا آمپول و یه سری قرص هم براش نوشت که آمپولها رو همونجا زدیم و داروهاشم گرفتیم.بعدش شوهری رفت دکتر که گفت گلو و گوشش به شدت چرکی شده!!سه تا آمپول بهش زد که یکیشون پنی سلین بود،سه تای دیگه هم داد که تو سه روز آینده بزنه.هم شوهری هم ساشا دکتر به هرکدوم چند روز استراحت داد و گواهی نوشت!!!میرفتیم خونه،به شوهری گفتم شماها که چند روز باید استراحت کنید،منم که تعطیلاته و باشگاه ندارم،پس بریم شمال که اونجا استراحت کنید.اینجوری لااقل ازین هوای کثیف دور میشیم!اینجوری شد که یهویی تصمیم سفر گرفتیم و رفتیم خونه نفری چند دست لباس جمع کردم تو کوله گذاشتم و بنزین زدیم و راه افتادیم!!!به همین سادگی،به همین خوشمزگی!!!

واسه ساشا بالشت و پتو آوردم و همون اول گرفت خوابید.البته آمپول که زد،تهوع و دل دردش بهتر شده بود.

شوهری گفت بریم رستوران ناهار بخوریم،گفتم نه.چون دکتر گفته بود فعلا تا چند روز غذا و خوراکیهای بیرون رو بهش سعی کنید ندید.واسه همین،نون گرفتیم با پنیر و خوردیم.

به مامانم اینا نگفته بودیم که میایم.ساعت چهار رسیدیم و واقعا سورپرایز شدن!!!تا شب هم مامانم دو هزار بار گفت،وااااای چه کار خوبی کردید اومدید!!هه هه 

بابامم رفته بود مجلس ختم عمه اش که فوت کرده بود و شب اومد.

میبینید من از سفرهای شمالمون زیاد تعریف نمیکنم؟مثلا به همین بسنده میکنم که بگم،خب کنار هم بودیم و غذا خوردیم و خوش گذشت!آخه از بس همین بودن کنار خانواده به آدم لذت میده که آدم حس میکنه بقیه اتفاقات کنارش بی ارزشه و قابل گفتن نیست.بعدم آدم چون نمیتونه اون لحظات و لذتهایی که میبره رو توصیف کنه،اینه که از توصیفش صرف نظر میکنه.

فرداش ساشا بهتر بود ولی شوهری خوب نبود زیاد.داداش بزرگه و خانمش و پرنسس کوچولو هم اومدن و کلی باهاش بازی کردم و حال کردم!

بعدازظهرش من و مامانم و زن داداشم و ساشا و پرنسس،رفتیم خونه خاله کوچیکه ام.آخه نی نی پسرش دنیا اومده و میدونستیم اونجان،گفتیم بریم ببینیمشون.رفتیم و اون یکی عروسشونم بود و خوش گذشت.یه عصرونه توپم خوردیم و دیگه شب برگشتیم خونه و شام خوردیم و حرف زدیم و گفتیم و خندیدیم و بعدم ساعت دو،سه خوابیدیم.

جمعه هم همه باهم بودیم.خواهرم اینام از چند روز قبل رفته بودن ترکیه.جمعه غروب با شوهریرفتیم بیرون دور زدیم.بارون میومد و سرد بود،ولی حال داد.برگشتنی شوهری گفت بیا جیگر بگیریم شب کباب کنیم بخوریم.زنگ زدم به مامانم و گفتم شام درس نکن جیگر میگیریم.طبق معمول اولش مخالفت کرد که نه چرا؟من خودم غذا درس میکنم و ازین حرفها!گفتم حالا یه شبم غذا درس نکنی هیچی نمیشه.

خریدیم و اومدیم و با داداشم اینا رو به راهش کردیم و شوهری درستش کرد و خوردیم و جاتون خالی خیلی  چسبید.بعده شامم باز حرف زدیم و خوراکی خوردیم و حرف زدیم و خوابیدیم!خخخخخ

شنبه صبح با شوهری رفتیم بیرون اول دفترچه بیمه ها رو دادیم واسه تعویض و تمدید،بعدم رفتیم یه کم دور زدیم.و نتیجه این دور زدن خرید ساعت واسه خودم بود!چند وقتی بود که میخواستم ساعت بخرم،ولی جدی دنبالش نبودم.دیگه اون روز چندجا رفتیم و از یکی خوشم اومد و خریدم.میخواستم یه انگشترم بخرم ولی هرچی گشتم چیزی که به دلم بشینه رو پیدا نکردم و برگشتیم خونه مامان اینا.

غروب داداش بزرگه ام زن داداشم و نی نی رو برد خونه مادرخانمش گذاشت و اومد.چون فردا صبحش میخواست با ما بیاد تهران واسه کاری.

اون شب شوهری زودتر خوابید و من و دوتا داداشا تا سه چهار صبح بیدار بودیم و حرف میزدیم.

یکشنبه صبح ساعت شیش و نیم بیدار شدیم و حاضر شدیم و راه افتادیم.تو راه یه برفی میومد که نگو!من از هوای مه و برفی تو جاده میترسم،چون خطر رو چند برابر میکنه.همینم باعث میشه نتونم زیاد از دیدنش لذت ببرم.

تهران که رسیدیم،داداشمو بردیم میدون انقلاب که با دوستش قرار داشت،پیاده کردیم و خودمونم اومدیم خونه.

خونه ولی خیلی سرد بود!با اینکه بخاری و شومینه رو روی شمعک گذاشته بودم و خاموش نکرده بودم.دیگه لباس گرم پوشیدیم و پتو دادیم تنمون و کنار شومینه نشستیم.چایی درس کردم و چایی نبات خوردیم و گرمتر شدیم.

واسه ناهارم پلو و تن ماهی درس کردم.ساشا داشت غر میزد که من تن ماهی دوس ندارم،که زنگ زدن و همسایه مون قیمه پلو نذری آورد!!اینم قسمت این بود ناهارمونو خوردیم و خوابیدیم.

غروب رفتیم بیرون خرید کردیم ولی اینقدر سرد بود که سریع برگشتیم خونه.موقع برگشتن چرخ ماشین صدا میداد که شوهری گفت فردا نمیرم شرکت و ببرم ببینم چش شده!

دوشنبه صبح با سر درد بلند شدم.البته شب قبلشم سر درد داشتم و با قرص خوابیده بودم.صبحونه ساشارو دادم و شوهری بیدار شد و گفت تو سرت درد میکنه،نرو بیرون.من خودم میبرمش!ازون حرکتهای سالی یه بار شوهری بودا!چون همیشه صبحها زود بیدار میشه،روزایی که خونه هست و تا ساعت هشت میخوابه .ولی اون روز دیگه دیده بود سرم درد میکنه،گفتش که من ساشا رو میبرم و منم ازش تشکر کردم و کلی هم خوش به حالم شد!البته خوابم نمیومد دیگه،ولی همینکه نمیرفتم بیرون خودش کلی بود!واسه خودم یه قهوه تلخ درس کردم و خوردم و یه قرص دیگه هم خوردم.شوهری اومد و صبحونه خورد و منم حاضر شدم رفتم باشگاه.البته شوهری کلی دعوام کرد که حالا مگه واجبه با این حالت بری باشگاه و ازین حرفها!منم قول دادم که اگه دیدم سر دردم بیشتر شد،حتما بیام خونه!

رفتم باشگاه و اتفاقا تمرین کردن خیلی برام خوب بود.تمرینامو انجام دادم و اومدم خونه.واسه ناهار قیمه بادمجون گذاشتم و رفتم دنبال ساشا.شوهری زنگ زد که ماشینو بهم برسون که برم یه قطعه واسه سمند بگیرم و بدم به مکانیک.رفتم دنبالش و ما رو رسوند خونه و خودش رفت.

دوش گرفتم و شوهری اومد ناهار خوردیم و شوهری و ساشا خوابیدن و منم کتاب خوندم.غروب قهوه و بیسکوئیت خوردیم و شوهری رفت ماشینو تحویل بگیره و بعدم ببره کارواش.من و ساشا هم نشستیم سر تکلیفاش!خداییش روزی سه صفحه تکلیف واسه بچه های این سن زیاده!!تازه بعضی روزا بیشترم هست!!!

ساعت شیش شوهری زنگ زد که بیا بریم ببینیم انگشتر برات پیدا میکنیم؟من زیاد اهل طلا نیستم.یعنی اکثرا به اصرار شوهری میخرم و بعدم غیر از مهمونیها و مجالس اصلا ازشون استفاده نمیکنم!

حدود هفتصد هشتصد تومن پول داشتم که میخواستم یه انگشتر بخرم واسه خودم.رفتیم بیرون و چرخیدیم و بازم از چیز خاصی خوشم نیومد.شوهری گفت بذار یه دفعه یه چیز بهتر بخریم.گفتم نه بابا طلا میخوام چیکار .همینم همینجوری میخوام بخرم.گفت تو چیکار داری،من میخوام برات بخرم!گفت یه چیزی در حد سه چهار تومن پیدا کن بخریم!همینطوری سر سری مغازه ها رو میدیدم چون قصد خرید نداشتم.تو یه مغازه یه نیم ست دیدم که خوشم اومد.رفتیم تو و گفت گوشواره اش رو الان نداریم و سفارش میدیم هفته بعد براتون میاریم.کلا با گوشواره اش به پول ما میرسید!خوشم اومده بود ازش.شوهری هم گفت قشنگه و خریدیمش!راستش اینقدر هوا سرد بود و منم تو سرما سریع،دسشوییم میگیره و اون روزم شدیدا دسشویی لازم بودم که دیگه گفتم سریع بخریم و بریم خونه!!!باورتون میشه تازه وقتی اومدیم خونه و از دسشویی اومدم بیرون،تونستم درست و حسابی سرویسنو ببینم؟!!ها ها ها

از شوهری تشکر کردم.البته تو این ماه سالگرد ازدواجمونم هست.شوهری گفت حالا شاید اینو هدیه سالگرد حساب کردم و اون موقع برات چیزی نخریدم!گفتم نه دیگه قبول نیس!باید اون موقع هم برام کادو بخری!(مهناز پر رو میشود!)

شام خوردیم و ساشا خوابید و مام میوه خوردیم و فیلم دیدیم و بعدم خوابیدیم.

امروز صبح ساعت شیش و نیم بیدار شدم صبحونه ساشا رو حاضر کردم و بهش دادم و بردمش مدرسه.چه برفی هم میومد!خیلی قشنگ بود.داشتیم یخ میزدیم ولی با ساشا کلی عکس گرفتیم!رسوندمش مدرسه و اومدم خونه و یه لیوان چای سبز خوردم و رفتم باشگاه!

تمرینامو انجام دادم و اومدم خونه و یه کم بعد رفتم دنبال ساشا.آقا چطوریه بعضیا اینقدر راحت لباس میپوشن تو این سرما؟من مثل راهزنا شده بودم از بس خودمو لای کاپشن و کلاه و شال گردن استتار کرده بودم،ولی مردم خیلی راحت یه پالتویی چیزی پوشیده بودن با یه شال معمولی!تازه من با اونهمه لباس واقعا میلرزیدم!!!

اومدیم خونه و ناهار درس کردم خوردیم و بعدم اومدم رو تخت دراز کشیدم تا پست جدیدمو بذارم و بدقول نشم پیشتون!البته بینش ده بار بلند شدم و رفتم کارامو انجام دادم و با ساشا کارتون دیدم و با مامانم تلفنی حرف زدم و بازم نشستم ادامه اش رو نوشتم.

امیدوارم همونجوری که میگن برف و بارون نشونه برکته،زندگیاتون پر از برکت و نعمت و رفاه و باشه.البته قبلش،سلامتی و شادی و عشق!

مواظب خودتون باشید و وقتی میرید بیرون خودتونو حسابی بپوشونید تا سرما نخورید.

حواستونم به پرنده ها و سگ و گربه هایی که این روزا سخت میتونن واسه خودشون غذا پیدا کنن،باشه .

بای

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.